جوانی حاج هاشم امانی به جهاد و پیریش با تقوا می گذشت
حاج هاشم امانی جوانیش به جهاد گذشته و پیریش دارد با تقوا می گذرد. نوجوانیش هم با اعتقاد به دین می گذرد و من او را خیلی دوست دارم.
کد خبر: ۳۳۸۹۳
تاريخ: ۰۳ مهر ۱۴۰۰ - ۱۴:۳۹
محمد مهدی عبدخدائی- حاج هاشم آقای امانی را سال 30 دیدم. شهید نواب صفوي را كه دستگير كردند، گروهي از فدائيان اسلام از جمله سيد عبدالحسين واحدي، سيد محمد واحدي و سيد هاشم حسيني كه درس خارج خوانده و آدم فاضلي بود، شروع به اعتراض و فعاليت كردند. در شب عيد، دوستان مرحوم كاشاني را در مرداد 1330 فدائيان اسلام آزاد كردند و روزنامه نبرد ملت اعلام كرد:‌ «به پاس آزادي اين برادران،‌ اولين ديدار در روز جمعه بر مزار سيد حسين امامي.» شهيد امامي کسی بود که هژير را كشته بود. من كه نوجوان 15 ساله‌اي بيش نبودم، با شوق و ذوق رفتم ابن بابويه. هنوز يادم نمي‌رود كه آقاي فخرالدين حجازي هم از سبزوار آمده بود و شعري ‌خواند. سيد عبدالحسين واحدي و طلبه‌اي به نام نقوي هم صحبت كردند.

آنجا من شهید مهدي عراقي را ديدم كه انتظامات را به عهده داشت. برخی از چهره های دیگر هم بودند و به گمانم حاج هاشم اماني را نیز اولین بار آنجا دیدم. قبلا آنها را نمي‌شناختم. وقتی شهید نواب صفوی از مصر بازمی گشت، شهید نواب مسئول مالی فدائیان اسلام بود. یادم هست جلسه ای مربوط به فدائیان اسلام در خیابان ایران در مدرسه آقای حاج رضائی بود، حاج هاشم امانی که آمد بچه ها برایش صلوات فرستادند. یک جوانی بود معتقد و مقدس. از خصوصیات حاج هاشم آقا این است که هم معتقد به مبارزه بود و هم مقدس. چون برخی مجاهدین مقدس نیستند، ایشان مقدس هم بود. او و همه برادرانش همچون حاج صادق و حاج سعید آقا بسیار متدین بودند. اینها از یک خانواده سنگین هستند که شاید یک زن بی حجاب در خانواده اینها نباشد. اصالتا هم همدانی هستند و پسوند همدانی دارند.

من در ناصرخسرو دست‌فروشي مي‌كردم و شب‌ها در يك كارخانه مي‌خوابيدم. اين شايد براي جامعه امروز تعجب‌آور باشد. شايد اگر از خود حاج هاشم اماني هم بپرسيد،‌ يادش نمانده باشد. آمد سر بساط دست فروشي من و يك كمي با من حرف زد و پرسيد: «شب‌ها توي قهوه‌خانه مي‌خوابي؟» گفتم: «نه!» آن روزها توي قهوه‌خانه‌ها شپش زياد بود. او روي لبه كت من شپش ديده و تصور كرده بود در قهوه‌خانه مي‌خوابم، در حالي كه من در خيابان ارامنه، در كارخانه سيني‌سازي محمدعلي رجبي كه از علاقمندان پدرم بود و بعدها فهميدم كه نگهبان آنجاست، مي‌خوابيدم. حاج هاشم اماني و حاج صادق اماني و ديگران مرا مي‌شناختند و چون نوجوان بودم، وقتي بحث مي‌كردم، جالب توجه بود، از زندان که آزاد شدم یکبار در چهارسوق بزرگ دیدمش، سال 1343 بود و هنوز جریان حسنعلی منصور پیش نیامده بود. گفت چه کار می کنی، گفتم می خواهم چای فروشی کنم، گفت کمکی از من ساخته است، گفتم نمی دانم. گفتم شما چه می کنید، گفت ما یک بنگاه داریم حبوبات فروشی می کنیم. او هنوز روحیه اش را حفظ کرده بود و احساس شادابی می کرد به خاطر آمدن امام. یکبار هم با او صحبت کردم، می گفت حقیقتش ما بعد از جریان نواب صفوی دنبال یک شخصیتی بودیم که حکومت اسلامی به وجود بیاورد، این شخصیت را در امام دیدیم. در حقیقت اینها منتظر یک مرجع بودند، اینها مثل انتظار ظهور، چنین انتظاری را می کشیدند. بعد از اینکه دوستانش منصور را زدند، خود مهدي عراقي به من گفت: «اسلحه مال مرحوم نواب نبود، من مخصوصا گفتم مال نواب صفوي است تا اولا سرنخ را گم كنند و ثانيا بدانند كه ما داريم آن خط را ادامه مي‌دهيم.» به همين جهت اگر روزنامه‌هاي آن زمان را بخوانيد، مي‌بينيد نوشته كه نواب از گورستان مسگرآباد دستور قتل حسنعلي منصور را صادر كرد. حسن‌علي منصور با اسلحه نواب صفوي كشته شد.

بعد از اینکه از زندان آزاد شد هم من رفتم و دیدمش، همان تدین را حفظ کرده بود. سال 1359 هم یکبار رفتیم صدا و سیما که درباره فدائیان اسلام صحبت کنیم، که متاسفانه نه برنامه ایشان پخش شد و نه من. تقوای خوب و پاکیزگی ویژه ای دارد و در عین حال مجاهد است. جوانیش به جهاد گذشته و پیریش دارد با تقوا می گذرد. نوجوانیش هم با اعتقاد به دین می گذرد و من او را خیلی دوست دارم.

در جلسات فدائیان اسلام هم فعال بود و بعدا هم در موتلفه فعال بود. بعدها هم فعال بود اما از آن مجاهدان بی سر و صدا و بی ادعا بود و به دنبال پست نرفته است، با اینکه سابقه جهاد و مبارزه اش را از سال 30 می شناسم، اما سال 57 به بعد هم همچنان با همان تقوا ماند و الآن اگر به نماز بایستد، همچنان پشت او نماز خواهم خواند.