ندایی که هنوز شنیده می شود
حالا مرگ دیدم! مرگ عزیز، عین همان هایی که شنیده بودم، اعلامیه چاپ کردیم، برای یک اسم آشنا... تشییع جنازه و شام غریبان و ختم و شب هفت، اعلامیه پشت اعلامیه....
کد خبر: ۲۹۸۳۸
تاريخ: ۰۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۸
فاطمه حسینی- مرگ ندیده بودم تا به حال، زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، به اندازۀ بیست و نه سال و این همه ماه و این همه ساعت، اما ندیده بودم...، گریه نکرده بودم تا به حال، برای از دست دادن عزیز، دیده بودم اما، گریه های از دست داده ها را... اعلامیه دیده بودم، هر روز و هر ساعت روی دیوارها و درها و شیشۀ مغازه ها، نمی شناخت َم اما، می خواندم ولی، ناراحت می شدم گاهی، دل ام می سوخت زیاد، اما... بیشترش را باور نکرده بودم... درک نکرده بودم ام... تشییع جنازه نرفته بودم تا به حال، مامان خیلی موافق رفتن ام نبود، برای روح لطیف دخترانه ام...! تسلیت، زیاد گفته بودم، به خیلی ها، دوست و آشنا و غریب... نشنیده بودم اما، صاحب عزا نبوده ام تا به حال که هر کس می آید بغل ام بگیرد و زار زار گریه کند و زار زار گریه کنم...

حالا مرگ دیدم! مرگ عزیز، عین همان هایی که شنیده بودم، اعلامیه چاپ کردیم، برای یک اسم آشنا... تشییع جنازه و شام غریبان و ختم و شب هفت، اعلامیه پشت اعلامیه.... دل ام سوخت، خیلی زیاد، برای خودم، برای مامان، برای همگی مان... باور کردم، درک کردم، دیدم که برای ما هم هست...! تشییع جنازه رفت ام، بی اینکه کسی نگران روح لطیف ام باشد! ایستادم بالا سرِ گودالی که اسم َش قبر بود، دیدم جنازه ای را که بیست و نه سال کنارمان بود، گرم بود، حرف می زد، تکان می خورد، نگاه می کرد و عشق می ورزید... دیدم جسد کفن پیچ شده ای را که حالا سرد بود و نگاه اش بی رمق... دیدم جسد سفیدپوشی را که رفت تهِ گودال، دیدم سنگ هایی را که روی َش چیدند، دیدم خاک هایی را که رویَش ریختند، دیدم که نتوانست پاک کند لباس سفیدش را که خاکی شد... دیدم که تمام شد... همۀ این ها را دیدم و روح لطیفی را که مامان فراموش کرده بود! زار زدم و های های گریه کردم بی آن که نگران نگاه خیلی ها باشم... دیدم و دیدم و گریه کردم... خیلی ها آمدند و بغل ام کردند و زار زار برای شان گریه کردم... خیلی ها آمدند و تسلیت گفتند... خیلی ها آمدند...

مجلس تمام شد... رفتند، یکی یکی... حتماً داشت نگاه مان می کرد، حتماً داشت التماس مان می کرد که تنهای َش نگذاریم... کمی بیشتر ماندیم، من، مامان،داداش، خاله... نشستیم کنارَش... قرآن خواندیم برای َش...

یک جای خالی عادت می شود برای مان تا همیشه... باور نمی کنیم، ع ا د ت می کنیم...

نشسته ام و دارم فکر می کنم... احساس خفگی اذیت ام می کند، گره روسری َم را شل می کنم... خوب نمی شوم، گره روسری َم را باز می کنم... خوب نمی شوم... از این همه شلوغی فرار می کنم، یک گوشۀ خلوت، ... میزنم زیر گریه... خوب ن.م.ی.ش.و.م...!

بابا رفت ... به دوستان شهیدش پیوست، در پی امامی که «فزت و رب الکعبه» اش هنوز شنیده می شود...

میدانم و میدانی

می‌دانم ، چه‌قدر سخت است آن لحظه که بدن خونین پدر را آوردند و ... و تو زینب با دیدن پدر چه کشیدی ...

می‌دانی ! من هر روز آن لحظه که دختر هم‌سایه ! گیسوان غمزه‌اش را در باد رها می‌کند و آن سوتر نگاه نامحرم، غمزه‌اش را می‌دزدد ، بدن خونین پدرم را می‌آورند و ... و من هر روز می‌میرم و ... و تو می‌دانی ...

---نمی‌دانم اصولا تنها آنانی که اهل کوفه‌اند ، کوفی‌اند یا ... ؟!

و هنوز قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است ...

و هنوزتر نقطه‌ها ،حرف‌های نا تمام‌اند حتی در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...