به‌روز شده در: ۲۵ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۴:۰۸
logo
کد خبر: ۳۵۲۶۲
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۶:۱۸
ساعت ۶ بعد از ظهر از دفتر مبارک با امداد تماس گرفتند، حاج سیّداحمد آقا گفتند: «خودت را برسان!» گفتم: «چرا؟» گفت: «خودت را برسان!» شاید بنده با نیم‌ساعت، سه‌ربع فاصله بعد از تماس به جماران رفتم. دیدم خیلی شلوغ هست و جمعیت زیادی آمده‌اند. حاج سیّداحمد آقا یک گوشه‌ای نشسته بود. من رفتم سلام کنم، گفت: «بیا اینجا!» رفتم کنار ایشان نشستم، پرسیدم: «چه خبر؟» گفت: «همان‌طور که گفتم، هنوز هم به من امید می‌دهند، ولی من امیدی ندارم. شما از آن در داخل برو و امام را ببین!» من رفتم، دیدم آنجا خانم‌ها نشسته‌اند؛ برگشتم. حاج سیّداحمد آقا گفت: «نرفتی؟» گفتم «نه!» گفت: «چرا؟» گفتم: «آنجا خانم‌ها نشسته بودند، رویم نشد». ایشان گفت: «خانوادهٔ امام بودند! پس از آن طرف برو، احوال امام را از تلویزیون ببین!» رفتم در یک اتاق دیگر که تلویزیون نشان می‌داد، امام با چشمان بسته، یک «لااله الا الله» شکسته بر زبان آورد.
مرحوم حاج حبیب الله عسگراولادی- نگران حال امام بودیم، من صبح روز شنبه، یا پنج‌شنبه رفتم دفتر مبارک و از حاج سیّداحمد آقا پرسیدم، حاج سیّداحمد آقا گفتند: «پزشکان امید می‌دهند، اما من امیدی ندارم!» شاید ساعت ۶ بعد از ظهر از دفتر مبارک با امداد تماس گرفتند، حاج سیّداحمد آقا گفتند: «خودت را برسان!» گفتم: «چرا؟» گفت: «خودت را برسان!» شاید بنده با نیم‌ساعت، سه‌ربع فاصله بعد از تماس به جماران رفتم. دیدم خیلی شلوغ هست و جمعیت زیادی آمده‌اند. حاج سیّداحمد آقا یک گوشه‌ای نشسته بود. من رفتم سلام کنم، گفت: «بیا اینجا!» رفتم کنار ایشان نشستم، پرسیدم: «چه خبر؟» گفت: «همان‌طور که گفتم، هنوز هم به من امید می‌دهند، ولی من امیدی ندارم. شما از آن در داخل برو و امام را ببین!» من رفتم، دیدم آنجا خانم‌ها نشسته‌اند؛ برگشتم. حاج سیّداحمد آقا گفت: «نرفتی؟» گفتم «نه!» گفت: «چرا؟» گفتم: «آنجا خانم‌ها نشسته بودند، رویم نشد». ایشان گفت: «خانوادهٔ امام بودند! پس از آن طرف برو، احوال امام را از تلویزیون ببین!» رفتم در یک اتاق دیگر که تلویزیون نشان می‌داد، امام با چشمان بسته، یک «لااله الا الله» شکسته بر زبان آورد. برگشتم به حاج سیّداحمد آقا تسلّی بدهم، ایشان مطلبی را گفت که برای من خیلی یادگاری از ایشان ماند، گفت: «فلانی! خدا می‌خواهد به ما بفهماند اگر همهٔ دکتر‌های عالم را داشته باشی، همهٔ وسایل را فراهم کنی، همهٔ دارو‌ها را بیاوری، حتی بیمارستان سرِ خانه بزنی، من هر وقت بخواهم بنده‌ام را ببرم، می‌برم!» و خُب، حالت خیلی فوق‌العاده‌ای بود، ولی به جای اینکه من به ایشان تسلّی دهم، ایشان با این عبارات به من تسلّی داد.

با کمی فاصله، وضع حال امام یک‌خرده سخت‌تر شد. حاج سیّداحمد آقا چند نفر را صدا کرد، من‌جمله به بنده گفت: «بروید اتاقی را پیدا کنید، بنشینید برای فردا برنامه‌ریزی کنیم». و خُب تعداد زیادی از برادران، علما، دانشگاهیان، از مؤتلفه و برادران ستاد نماز جمعه هم تعدادی از عزیزان بودند. برنامه داشت تنظیم می‌شد که حضرت امام به رحمت خدا رفتند. خُب، از همانجا برادران مؤتلفه و به‌خصوص برادران ستاد نماز جمعه، مسئولیت پذیرفتند و به دنبال هرچه با کیفیت برگزار‌شدن تشییع و مراسم بودند، اما باید انصاف داد که کسی این تجلیل از امام را برنامه‌ریزی نکرده بود؛ خدا کار به این بزرگی را برنامه‌ریزی کرده بود. رضوان الله تعالی علیه و خود حاج سیّداحمد آقا هم که یک فرزند بایسته برای امام بود، خدا رحمت‌شان کند.

منبع: سایت مرحوم حبیب الله عسگراولادی

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: