logo
تازه های سایت
کد خبر: ۳۲۸۴۲
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۵:۲۴
خاطرات محمدرضا طالقانی از روزهای اول انقلاب
امام در پاریس روزی دو مرتبه صبح 7:30 تا 8 و شب ها هم بعد از شام ورزش و پیاده روی می کردند و من هم در خدمتشان بودم.ایشان کاری به این حرف ها نداشتند و کار خودشان را انجام می دادند.

من در محله پاچنار به دنیا آمدم جایی که اغلب مردم آن منطقه با شاه میانه خوبی نداشتند. خانواده ما و محمد آقا دادکان در مجاورت هم بوند زمانی که من در مسابقات کشتی جام آریامهر شرکت نکردم، بعضی از دوستان هم از من تبعیت کردند و کشتی نگرفتند. منزل حاج مهدی عراقی در پاچنار، شب های پنجشنبه روضه بود. یک بار که من هم در روضه حضور داشتم، آقای عراقی به من گفت «پهلوان کاری کردی کارستان، پاریس میآیی؟» من هم یک کلام گفتم «یاعلی». شب که به خانه آمدم، پدر مرحومم صدایم کرد و گفت: دم در با تو کار دارند، اما نگفت چه کسی آمده. من با لباس راحتی رفتم و دیدم چند سرباز دم در ایستاده اند و فورا دستبند را به دستم زدند. به من گفتند «کشتی های شاه را به هم می ریزی؟» من را به کلانتری 12 بردند و از آنجا به باغ شاه سابق رفتم و سه هفته آنجا بودم. بلافاصله پس از آزاد شدن به پاریس رفتم. در پاریس شهید مطهری به من گفت: پهلون تو باید بادیگارد حضرت امام باشی. من آن زمان نمی دانستم بادیگارد یعنی چه؟ اما متوجه شدم که باید محافظ فیزیکی حضرت امام باشم. حاج محسن آقا رفیق دوست هم آنجا بود. به من توصیه کرد طوری کنار امام بایست که اگر گلوله ای سمت ایشان شلیک شد ، به تو بخورد. من هم گفتم چشم.

نوفل لوشاتو که بودیم اوقات فراغت در حیاط منزل فوتبال بازی می کردیم.یکبار خدابیامرز حاج احمد را جلوی حضرت امام بردم! امام به حاج احمد آقا گفتند، احمد، بردی؟ من گفتم حاج احمد آقا قلب مرا برده است! خاطرات زیادی همراه با حضرت امام در پاریس دارم اما آنها را با خودم به گور می برم، می دانید چرا؟ چون باعث حسادت می شود. در آن زمان بعضی ها می گفتند طالقانی چه کاره است که ریش ندارد و با لباس آستین کوتاه کنار امام در پاریس است.

امام در پاریس روزی دو مرتبه صبح 7:30 تا 8 و شب ها هم بعد از شام ورزش و پیاده روی می کردند و من هم در خدمتشان بودم.ایشان کاری به این حرف ها نداشتند و کار خودشان را انجام می دادند.

من از نظر ظاهری خیلی به تیم همراهان حضرت امام شباهت نداشتم اما با تمام وجود در خدمت ایشان بودم.

وقتی یک یاعلی گفتم یعنی همه زندگی ام را گذاشتم. مرد باید پای حرفش بایستد. حضرت امام که عزم سفر گرفت دیگر جایی برای ترس وجود نداشت. ایشان که پیر و مراد ما بودند برای کشور و احیای دین سوار هواپیما شدند. برای ما جایی برای ترسیدن نمی ماند.وقتی سوار هواپیما شدیم هیچکس اطمینان کامل نداشت سالم به تهران می رسیم فقط امام آرامش کامل داشت.

یک خاطره هم تعریف کنم. زمانی که من رفتم حضرت امام را از ماشین خارج کنم تا سوار هلی کوپتر کنم، حاج محسن رفیق دوست به دلیل ازدحام از حال رفته بود. نمی دانستیم باید چه کار کنیم. چون امام را با آن بلیزری که متعلق به دوست حاج محسن آقا رفیق دوست بود، آورده بودیم و می خواستیم با همان برگردانیم. اما مجبورشدیم ایشان را با هلی کوپتر به بیمارستان هزار تخت خوابی سابق بردیم و از آنچا با پژو 504 رئیس بیمارستان به مدرسه رفاه رفتیم.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: