logo
کد خبر: ۳۰۷۶۱
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۵:۵۹
امام وقتی فهرست كسانی كه قرار بود سوار هواپیما بشوند را دیدند، چند نفر را حذف كردند و من و تو را به لیست اضافه كرده­ اند؛ حتی جای نشستن را مشخص كرده­ اند، صندلی سوم پشت سر خودشان».

حرکت امام به سمت ایران باید در روز پنجم بهمن صورت می‌گرفت ولی چون فرودگاه مهرآباد بسته بود، پرواز انجام نشد. امام در روز نهم فرمودند که ما به تهران می­رویم. خدمت ایشان عرض کردند که آقا راه بسته است و ممکن است وقتی از مرز ایران وارد شدیم ما را بزنند، ولی امام مصمم بود که به ایران بازگردد. روز دهم دوستان تلاش کردند و دو هواپیما تهیه کردند. امام پرسیدند که مگر چه تعدادی هستیم، عرض کردیم تعدادمان از یک هواپیما بیشتر است و ناچار شدیم دو تا هواپیما بگیریم. امام فرمودند یک هواپیما کافی است، تعدادی را کم کنید. آن روز من در همان چمن رو به روی منزل حضرت امام نشسته بودم که شهید عراقی با یک حالت ناراحت و بغض کرده پیش من آمد و گفت: «می­دانی چه شده؟» گفتم: «چه شده؟» گفت: «من و تو را از هواپیما حذف کردند. من که نمی­توانم تحمل کنم امام سوار هواپیما بشود و من همراه او نباشم. این هواپیما هواپیمای شهادت است و من باید همراه ایشان باشم».
من هم کمی ناراحت شدم و به ایشان گفتم: «من نمی­دانم چه می‌شود ولی می­دانم امام قولی که داده، بی‌اساس نیست». شهید عراقی گفت: «مگر چه قولی داده­اند؟» گفتم: «فرموده بمانید، ان‌شاءالله با هم می­رویم». من به اینکه با امام هستیم شک ندارم». ایشان گفت: «تو به این چیزها خیال خودت را راحت و خوش کن و رفت». هنوز یکی دو ساعت نگذشته بود که شهید عراقی شادمان پیش من آمد و گفت: «می­دانی چه شده؟» گفتم: «نه! چه شده؟» گفت: «امام وقتی فهرست کسانی که قرار بود سوار هواپیما بشوند را دیدند، چند نفر را حذف کردند و من و تو را به لیست اضافه کرده­ اند؛ حتی جای نشستن را مشخص کرده­ اند، صندلی سوم پشت سر خودشان». گفتم: «من که به شما عرض کردم امام قول داده و می­دانستم امام بی‌پایه و اساس قول نمی­دهد».
خاطرات خاطرات حبیب الله عسگراولادی مرکز اسناد
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: