logo
کد خبر: ۳۰۴۰۸
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۸
شهيد بهشتي هم تازه از آلمان آمده بود و يك سر داشت و هزار سودا؛ رجايي هم كه چند جا تدريس مي‌كرد. هر كار كرديم به توافق نرسيديم. من گفتم جمعه، فقط يكي دو جا ديدم شهيد بهشتي عصباني شد، يكي هم اينجا بود. ما كه جمعه و شنبه سرمان نمي شد، جمعه هم تا آخر شب دنبال همين نوع كارها بوديم. تا من گفتم جمعه شهيد بهشتي از كوره در رفت. گفت "چه گفتيد آقاي حائري؟ جمعه! جمعه مال خانواده شماست، مال شما نيست كه داريد اينجا مي‌فروشيدش. سرتاسر هفته خانم شما در منزل است و شما بيرون كار مي‌كند. جمع مربوط به همه خانواده است." ايشان معتقد بود كه شب هم حق خانواده است و بعد از ساعت كار اگر مي‌خواهيد مثلا به هيات برويد يا بايد ايشان را هم ببريد يا از او اجازه بگيريد

مصطفي حائري زاده- امام تبعيد شدند، ترور منصور اتفاق افتاد و بعد هم كه مؤتلفه دوم به اين صورت درآمد و دوستان به زندان افتادند. شهيد بهشتي هم به توصيه علما به آلمان رفتند. ايشان هنوز آلمان بودند كه مدرسه رفاه درست شد. موقعي كه زميني خريدند و شروع كردند به ساختن مدرسه رفاه، شركتي درست شد به نام «بنياد رفاه و تعاون اسلامي» كه بعدا به مشكلاتي برخورد. 60 نفر مؤسس آن بودند كه 55 نفرشان سابقه زندان داشتند و 5 نفرشان هم فراري بودند!‌مثل من، مثل حاج حسين رضائي فر. يك شب جلسه منزل حاج حسين مهديان بود و مشكلات را گفتند.

شهيد بهشتي كه تازه آمده بودند گفتند كه پنج نفر تعيين بشوند، اين پنج نفر اشكالات را رفع كنند و هرچه اينها تعيين كردند را هم بقيه قبول كنند. شهيد بهشتي، شهيد باهنر، شهيد رجايي، توكلي بينا و بنده به عنوان آن پنج نفر انتخاب شديم. مدرسه رفاه را هنوز شروع نكرده بودند، بسازند. يك باغ بزرگي بود كه پنج اتاق داشت كه يكي از آنها اتاق كوچكي بود حدود سه متر در سه متر. يك ميز و پنج، شش صندلي وسط آن بود. در اين اتاق مسائل را بررسي كرديم و گفتند جلسه بعد كي؟ وقت ها تطبيق نمي كرد. شهيد باهنر كه گرفتاري هاي زيادي داشت و ظاهرا خواهرش هم زندان بود. شهيد بهشتي هم تازه از آلمان آمده بود و يك سر داشت و هزار سودا؛ رجايي هم كه چند جا تدريس مي‌كرد. هر كار كرديم به توافق نرسيديم. من گفتم جمعه، فقط يكي دو جا ديدم شهيد بهشتي عصباني شد، يكي هم اينجا بود. ما كه جمعه و شنبه سرمان نمي شد، جمعه هم تا آخر شب دنبال همين نوع كارها بوديم. تا من گفتم جمعه شهيد بهشتي از كوره در رفت. گفت "چه گفتيد آقاي حائري؟ جمعه! جمعه مال خانواده شماست، مال شما نيست كه داريد اينجا مي‌فروشيدش. سرتاسر هفته خانم شما در منزل است و شما بيرون كار مي‌كند. جمع مربوط به همه خانواده است." ايشان معتقد بود كه شب هم حق خانواده است و بعد از ساعت كار اگر مي‌خواهيد مثلا به هيات برويد يا بايد ايشان را هم ببريد يا از او اجازه بگيريد. خدا رحمتش كند، مرد جامع‌الاطرافي بود.

گفتند پس يك جايي درست بكنيم كه خانم ها و بچه ها هم تفريح كنند و ما هم كارمان را پيگيري كنيم. از همين جا شركت سبزه درست شد. بخش زيادي از مبارزين سهيم شدند و اين شركت تاسيس شد. به آنجا كه مي‌رفتيم، صبح همه ورزش مي‌كردند و شهيد بهشتي هم ورزش مي‌كرد؛ بعد از ظهر هم برنامه هايي از قبيل شعر و نمايش و ... داشتيم. استخر داشتيم، يكي براي آقايان و يكي براي خانم ها. يك ساعت هم دكتر بهشتي سخنراني مي‌كرد. در باقي وقت هم به كارهايمان مي‌رسيديم. كساني هم كه با شهيد بهشتي كار داشتند، دور او جمع مي‌شدند و به نوبت كارشان را دنبال مي‌كردند. هم به خانواده رسيده بوديم و هم خودمان هم هوايي خورده بوديم و هم به كارهايمان رسيده بوديم. خانواده برخي از دوستان هم كه زندان بودند در اين اردوها شركت مي‌كردند.

جمعه همان هفته‌اي كه حادثه انفجار حزب جمهوری اسلامی رخ داد، من، حاج‌سعيد اماني، حاج اصغر رخ‌صفت و حاج اكبر صالحي و خدا بيامرز هراتي، در باغ شركت سبزه خدمت شهيد بهشتي بوديم تا در باره مسائل و مشكلات موجود صحبت كنيم. آقايان روحانيون هم در آنجا جلسه داشتند. آقاي بهشتي گفته بودند اگر تا دو روز هم طول بكشد تا اساسنامه روحانيت مبارز را ننويسيم و تصويب نكنيم، حق بيرون رفتن نداريد. همه علما و روحانيوني كه آن روزها مشغول كار بودند مثل محمدي گيلاني، آقاي امامي كاشاني، مهدوي‌كني، ناطق‌نوري و... حضور داشتند.

در يكي دو ساعتي كه براي ناهار فرصت استراحت داده بودند، با شهيد بهشتي صحبت‌هايمان را كرديم. ايشان گفتند كه بايد چه كارهائي را انجام بدهيم و حاج‌ سعيد اماني و آقاي هراتي گزارش دادند. بعد از ظهر همه ‌رفتند داخل استخر. من و شهيد بهشتي لب استخر قدم مي‌زديم و صحبت مي‌كرديم. ديدم آقای ناطق به من مي‌گويد: «آقايان! اگر رئيس ديوان عالي كشور را در آب بيندازند چطور مي‌شود؟» مي‌خواستند آقاي شهيد بهشتي را با لباس بيندازند در استخر. من هم گفتم: «هيچي! لباس‌هايش تر مي‌شود و بعد هم مي‌آيد بيرون و خشك مي‌شود.» شهيد بهشتي در مسير خلاف استخر شروع به راه رفتن كرد و به من گفت: «آقاي حائري از اين طرف برويم.»


 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: