به‌روز شده در: ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۱۵
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۳۰۱۶۸
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۳
روایت سید اصغر رخ‌صفت از مبارزات فرهنگی:
خانواده‌هاي زنداني‌ها و كساني كه در مبارزه بودند، نه تلويزيون داشتند، نه تئاتر و سينما مي‌رفتند، چون همه اينها تحريم بود. فيلم در خدمت دين كار بسيار جالبي بود. شب‌ها توي مدرسه رفاه نشان مي‌داديم و از جمعيت غلغله مي‌شد.

محمد صادق رخ‌فرد- تابستان که می‌شود بازار فعالیت‌های مربوط به اوقات فراغت داغ است. 5 دهه قبل هم یکی از فعالیت‌های مؤتلفه در ایام مبارزه با رژیم دست نشانده انگلیس و آمریکا، اقدامات فرهنگی در کنار اقدامات سیاسی بود. که می‌توان به شرکت سبزه و نیز شرکت فیلم در خدمت دین اشاره کرد که اثر خوبی در پر کردن اوقات فراغت مبارزان به خصوص خانواده زندانیان سیاسی در محیطی سالم و با برنامه‌های آموزنده داشت. بخشی از آن اقدامات را در گفت‌وگویی با حاج سید اصغر رخ‌صفت بازخوانی کرده‌ایم:


* اگر ممکن است درباره کارهای فرهنگی همچون «شرکت سبزه» برایمان توضیح دهید.

- «شركت سبزه» را براي خانواده شهدا و زندانيان راه انداخته بوديم. اين هم از بركات افكار شهيد بهشتي بود. «باغ سبزه» را خريديم و آنجا دو تا سالن زديم. آقاي چهپور و رفقا خيلي تلاش كردند. حاج‌احمد قديريان هم بود و بعد آنجا را فروختند و من و حاج‌احمد رفتيم كرج و يك جايي را خريديم. بعد هم سهم‌مان را به حاج‌احمد واگذار كرديم كه هنوز هم آن باغ هست.

* بيشتر فعاليت شركت سبزه چه بود؟

- كارهاي فرهنگي با هدايت شهيد بهشتي. تلاش شهيد بهشتي اين بود كه به خانوده‌هاي شهدا و زندانيان سياسي كمك شود. شركت قائم هم كه اين اواخر شده بود قائميان، براي همين راه‌اندازي شده بود.

* گویا زنداني‌ها هم وقتي آزاد مي‌شدند و دچار بحران اشتغال بودند، به شركت قائمیان مي‌آمدند...

- بله، مي‌آمدند. خيلي‌ها سهيم بودند. دوستان پول دادند و براي خيلي از آنها سهم خريدند. هدف اصلي آن هم كمك به خانواده‌هاي زنداني‌ها بود. سرمايه‌گذاري كردند و اين شركت را راه انداختند و 10% از سود آن را براي تأمين زندگي آن خانواده‌ها قرار دادند، ولي پوششي براي كارهاي مبارزاتي بود. مدتي هم مديريت آن دست شهید اسلامي بود.

* به موضوع شرکت سبزه برگردیم. فعالیت این مجموعه در چه اوقاتی بود؟

- دوستان جمعه‌ها به «باغ سبزه» براي اردو مي‌آمدند كه خيلي برايشان خوب بود. خانواده‌ها همديگر را مي‌ديدند، ارتباط برقرار مي‌كردند، از صبح تا عصر جمعه درس بود، بحث بود، كارهاي فرهنگي بود. خود آقاي بهشتي سخنراني مي‌كرد. دوستان ديگر سخنراني مي‌كردند. اصل قضيه كار فرهنگي براي خانواده شهدا و زندانيان و مبارزان بود. براي تفريح بچه‌ها استخر درست كرده بودند كه مي‌رفتند و شنا مي‌كردند. كارهاي تبليغي زياد مي‌كردند. عصرها هم نمايش مي‌دادند كه خيلي خوب بود. آقاي فرّخ در اين قضيه خيلي مؤثر بود. همين‌طور آقاي اكبري. اينها خيلي در كار نمايش فعاليت داشتند.

* ساواك فشار نمي‌آورد؟

- تقريباً پوشيده و مخفي بود. چون به عنوان اردوي تفريحي بود و مشكلي هم ايجاد نمي‌شد.

* اگر ممکن است درباره شرکت فیلم در خدمت دین هم توضیح دهید.

- خانواده‌هاي زنداني‌ها و كساني كه در مبارزه بودند، نه تلويزيون داشتند، نه تئاتر و سينما مي‌رفتند، چون همه اينها تحريم بود. فيلم در خدمت دين كار بسيار جالبي بود. شب‌ها توي مدرسه رفاه نشان مي‌داديم و از جمعيت غلغله مي‌شد. فيلمي هم داشتيم كه اسمش يادم رفته كه خيلي طرفدار داشت و خيلي قشنگ بود و به فارسي دوبله كرده بوديم. فعاليت‌هاي زيادي بود و يك بار هم ساواك مرا گرفت و برد راجع به فيلم در خدمت دين سين‌جيم كرد و گفت: «پدرتان را در مي‌آوريم. شماها جمع شده و فيلم در خدمت دين درست كرده‌ايد؟ اين مسخره‌بازي‌هاي يعني چه؟» در آنجا به عطايي هم خيلي فحش دادند و گفتند پدر عطايي را در مي‌آوريم.

* عطایی که بود؟

- در صندوق مسجد لرزاده بود با ما همكاري مي‌كرد و چون خيلي به اين كار علاقمند بود، كار اجرا را به دست ايشان داده بوديم. چند تا از رفقای دیگر هم بودند. گمانم يكي‌شان آقاي جعفري بود كه به رحمت خدا رفت. كار بسيار خوبي بود.

* دیگر چه کسانی بودند؟

من بودم، آقاي چهپور بود، شهيد اسلامي بود، آقاي مرآتي بود، يك نفر بود كه درس اقتصاد مي‌داد و آقاي اسلامي او را آورده بود و توي اين قضايا خيلي مؤثر بود. متأسفانه او هم بعدها يك‌كمي انحراف فكري پيدا كرد و او را هم ردّش كردند.

* از بازجویی به خاطر «فیلم در خدمت دین» می‌گفتید.

- شاگردي داشتم كه حسابدار هم بود. رفته بود جزو مجاهدينِ آن موقع و منافقينِ حالا. ما را به هواي او گرفته بودند. توي بازجوئي‌هايي كه از من كردند، پرسيدند: «در آنجا سمت تو چيست؟» گفتم: «من هيچ‌كاره‌ام». گفتند: «اگر كسي را بياوريم و حرف بزني، امشب تو را نگه نمي‌داريم». شاگردم را آوردند كه خودش برنامه مفصّل و عجيب و غريبي بود. خلاصه آن شب ما را ول كردند. مرداد بود. 5 بعدازظهر مرا گرفتند و تا 8 شب توي شهرباني نگه داشتند و بازجويي كردند.

اتفاقاً آن شب همين‌كه آمدم بيرون، يكسره رفتم مدرسه رفاه و ديدم غوغاست. داشتند فيلم در خدمت دين را نشان مي‌دادند. رفتم و در گوش عطايي كه پشت دستگاه نمايش فيلم مي‌ايستاد و سخنراني مي‌كرد و خيلي آدم خوش‌ذوقي بود، گفتم: «من دارم از ساواك مي‌آيم. دنبالت هستند، حواست جمع باشد. فيلم در خدمت دين در خطر است».

سه تا مأموريت هم داشتيم كه نبايد به كسي مي‌گفتيم و نگفتيم.

جرياني بود كه در بازار فرش اتفاق افتاده بود و محسن فرشچي را گرفته بودند. ساواك به دفتر ما آمده بود و قضيه‌اش خيلي مفصّل است. ما آمديم و به محمّد مخبري گفتيم تيم اينها لو رفته، گوشي دستت باشد. اينها هم به همديگر گزارش دادند. چهل روز تمام، شاهين شاگرد ما را مي‌آوردند دفتر ما و تيم مجاهدين آن روز، ساواك را عاجز كرده بود. به ما هم گفتند هر وقت اين بيچاره را از دكان تو به بند برمي‌گردانند، آش‌و‌لاشش مي‌كنند و مي‌اندازند گوشه بند.


 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: