به‌روز شده در: ۲۰ آذر ۱۳۹۸ - ۱۴:۲۴
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۳۰۱۲۳
تاریخ انتشار: ۰۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۲
خاطرات خواندنی«حاجی تهرانی با سابقه ترین عضو هیات تحریریه شما»
لفظ مؤتلفه از زبان امام(ره) خارج شد. شهید عراقی این را گرفت و تشکر کرد و گفت بهترین فرصت است تا سه هیات یکی شویم و نامش را هم بگذاریم مؤتلفه. اول شدند هیات های مؤتلفه، بعد شدند جمعیت مؤتلفه و بعد از انقلاب هم حزب مؤتلفه اسلامی.
حاج محمدرضا تهرانی برای اهالی ورزش و بخصوص فوتبال نامی شناخته شده است؛ حاجی از همان عنفوان جوانی فعالیت های ورزشی خود را آغاز کرد و مدتی بعد به سبب علاقه اش به سیاست، فعالیت های سیاسی را نیز به موازات ورزش دنبال کرد.

آشنایی با حزب مؤتلفه فصل تازه ای را در زندگی او رقم زد؛ به گونه ای که در تمام سالهای بعد از آن، از این حزب جدا نشد و همچنان با افتخار از این موضوع یاد می کند. حاجی تهرانی از قدیمی و یکی از باسابقه ترین افراد هیات تحریریه هفته نامه شما هست که همه افراد علاقه و محبت خاصی به ایشان دارند.

شناخت خوب او از فضای ورزش در کنار خاطرات نابی که از اتفاقات مهم دهه های دور دارد، موجب می گردد تا از مصاحبت با وی خسته نشویم.

حاجی تهرانی را بی شک می توان یک شاهینی اصیل دانست؛ از آنهایی که عشق و علاقه به مکتب شاهین، تار و پود زندگی اش را متاثر ساخت و حتی به تبعیت از آن عشق و علاقه نام فرزندش را شاهین گذاشت.

یکی از روزهای داغ تابستانی، به دفتر جمعیت حامیان هواداران فوتبال ایران که حاجی تهرانی حکم عمود خیمه آن را دارد رفتیم و پای خاطرات شیرین او نشستیم.

بخش هایی از خاطرات غیر ورزشی حاجی تهرانی به سالروز ورود امام خمینی(ره) به ایران در سال 57 و ترور آیت الله خامنه ای در سال 60 و ...اختصاص داشت که در مجالی دیگر منتشر خواهد شد.

ورود به تهران و دبیرستان ملی

محمدرضا تهرانی هستم، متولد آبان ماه سال 1321 در شهر بابل. سال 1340 به تهران آمده و ساکن شرق تهران شدیم.دبیرستان فروغی می رفتم که در خیبابان نظام آباد بود. سال آخر آمدم دبیرستان زاگرس. در آنجا با آقایان اردشیر لارودی و خدابیامرز حسین حصاری آشنا شدم. حسین حصاری مبصر کلاس ما بود. از کودکی به فوتبال علاقه داشتم در سطح مدارس بازی می کردم. در آموزشگاههای مازندران هم بازی می کردم. حسین حصاری که می دید به ورزش علاقه دارم مرا به سالن کشتی هفتم تیر می برد. اردشیر هم مرا به امجدیه می برد تا مسابقات فوتبال را تماشا کنیم. البته بعدها پس از پایان خدمت سربازی از طریق همین آقای لارودی به روزنامه آیندگان رفتم و فعالیت مطبوعاتی ام را آغاز کردم. این روزنامه بعد از انقلاب به آزادگان و بعد به ابرار تبدیل شد. حدود سال 41 از طریق پسر عمه ام مهدی دوستانی که عضو حزب مؤتلفه بود و با این حزب آشنا شدم و کارهای سیاسی انجام دادم. سپس با شهید کچویی آشنا شدم و ما سه نفر در حزب موتلفه فعالیت مان را ادامه دادیم. تا اینکه حادثه 15 خرداد اتفاق افتاد. بعد از آن حادثه رژیم ستم شاهی قلع و قمع شدیدی را آغاز کرد.

شکل گیری حزب مؤتلفه

دو تن از بزرگان تهران یعنی شهید طیب حاج رضایی و پدر زن ایشان را اعدام کردند و خیلی ها هم دستگیر شدند. چندین سال مملکت وارد فضای خفقان شده بود و دیگر کسی جرات نداشت حرف سیاسی بزند. حتی سلمونی می رفتیم می ترسیدیم حرف سیاسی بزنیم و می گفتیم نکند این آرایشگر ساواکی باشد. حتی از دلاک حمام ترس داشتیم و تصور می کردیم او هم ساواکی است. در خانه پدر به پسر و پسر به پدر اعتماد نداشت. در آن شرایط دربار دید فرصت خوبی است که لایحه کاپیتولاسیون را به مجلس ببرد. حضرت امام خمینی(ره) به شدت مخالفت کرد.آیت الله بروجردی که مرجع تقلید شیعیان بود وقتی شاه به دیدار ایشان می رفت دو قدم به استقبال شاه می رفت. بعد از اینکه صحبت ها تمام می شد و شاه بلند می شد تا برود آیت الله بروجردی هم چند قدم شاه را بدرقه می کرد اما در همان اتاق شاه می دید که یک روحانی نه موقع ورود و نه موقع خروج از جای خود بلند نمی شود. شاه پرسیده بود این روحانی چه کسی است که نه برای ما بلند می شود و نه نگاه مان می کند؟ به او گفته بودند: ایشان آقای خمینی است که بعد از آیت الله بروجردی قرار است مرجع تقلید شود. کینه شاه از امام از همانجا شکل گرفت. موقعی که آیت الله بروجردی به رجت خدا رفتند شاه پیام تسلیت را به آیت الله حکیم در نجف ارسال می کند.یعنی مرجع ما از این بعد آیت الله حکیم است ولی قم امام(ره) را قبول داشتند. امام خمینی(ره) متوجه شده بودن در شهر تهران سه مسجد وجود دارد که افراد علاوه بر امور دینی و مذهبی ، در آنجا کارهای سیاسی هم می کنند.امام(ره) خیلی خوشش آمد و فرمود بروید سران این سه مسجد را بیاورید تا با آنها صحبت کنم. از هر مسجدی دو نفر رفتند خدمت امام(ره) در قم. به این افراد فرمودند شما خیلی کار خوبی می کنید که علاوه به امور دینی و مذهبی کار سیاسی می کنید و به مردم آگاهی می دهید اما چرا همه با هم یکی نمی شوید؟ چرا ائتلاف نمی کنید؟ یعنی لفظ مؤتلفه از زبان امام(ره) خارج شد. شهید عراقی این را گرفت و تشکر کرد و گفت بهترین فرصت است تا سه هیات یکی شویم و نامش را هم بگذاریم مؤتلفه. اول شدند هیات های مؤتلفه، بعد شدند جمعیت مؤتلفه و بعد از انقلاب هم حزب مؤتلفه اسلامی.

آن روز که اسرائیل در تهران «له» شد

تیرماه سال 1346 فینال جام ملتهای آسیا بین ایران و اسرائیل بود. شرایط جدول طوری بود که ایران برای قهرمانی باید بازی را می برد. اسرائیل با مساوی هم اول می شد. آن زمان مردم ایران به شدت از اسرائیل متنفر بودند چون سرزمین فلسطینی ها را گرفته بودند و از طرفی هم جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل شکل گرفته بود. این در حالی بود که دستگاه حکومتی و شاه و درباره با اسرائیل خوب بودند.

قبل از اینکه تیم اسرائیل به تهران بیاید ستادی برای استقبال از آنها تشکیل شد. این ستاد را کمیته المپیک که رییس آن شاهپور غلامرضا بود تشکیل داد. آن موقع بلیت های کاغذی مسابقات ملی را بانک ها می فروختند. بانک عمران که وابسته به بنیاد پهلوی بود. بانک ایران و انگلیس و ...به هر نفر هم بیشتر از یک بلیت فروخته نمی شد. ما ناگهان شنیدیم حبیب القانیان کلیمی مشهور و صاحب ساختمان پلاسکو و حبیب ثابت صاحب کارخانه پپسی کولا 5 هزار بیلت خریداری کرده تا در اختیار کلیمی های مقیم تهران و طرفداران اسرائیل و افراد وابسته به دربار قرار دهند و جایشان هم طرف راست و چپ جایگاه بود.

آن زمان مثل الان فضای مجازی و موبایل نبود که بخواهیم سریع اطلاع رسانی کنیم. یک چایخانه بود که ما طرفداران آنجا جمع می شدیم. به آن قهوه خانه می گفتند قهوه خانه بهرام ضربتی. آقای شعبان نامی هم بود که هنوز در قید حیات هستند و در قهوه خانه ایشان جمع می شدیم. آن روز نشستیم و بررسی کردیم چه راهی وجود دارد اسرائیل نیاید در کشور ما جام را بردارد و ببرد چون مردم از ما انتظار داشتند. یک مقدار پول جمع کردیم. حدود 50، 60 تا بلیت خریدیم. اینها را دادیم به بچه های خودمان تا زودتر وارد ورزشگاه شوند و روبروی جایگاه را پر کنند. یک تعداد بچه های زبل داشتیم، مثلا همین آقا داریوش رنجبران که اینجا حضور دارد. هاشم قاسمی، احمد گربه بچه پامنار که دیوار صاف را بالا می رفت.محسن دو پوسته، علی هرکول و ...اینها صبح زود رفتند ورزشگاه جا بگیرند و هر کدام با قرار دادن کت و وسایل خود برای چند نفر جا گرفتند و حدود 300 تا جا گرفتند .

خود ما هم افراد تنومند و قوی را فرستادیم کنار در بزرگ امجدیه بایستند. بازی ساعت دو نیم ظهر شروع می شد چون آن زمان امجدیه نورافکن نداشت. این بچه های تنومند ساعت 12 جلوی در بودند. این بچه ها یا علی(ع) گویان به در فشار آوردند و در از جا کنده شد. در که کنده شد مردم با بلیت و بدون بلیت وارد ورزشگاه شدند. 5 هزار تا آدمی که القانیان و حبیب ثابت برایشان بلیت خریده بودند ماندند بیرون. روز عجیبی بود؛ انگار همین دیروز بود. افراد که می آمدند یکسری کلاه کاغذی درست می کردند و بالای کلاه می نوشتند: ایران 4 – اسرائیل صفر تا جو روانی علیه تیم آنها درست کنند. آن زمان موشه دایان وزیر دفاع اسرائیل بود و یک چشم بود و برخی از مردم برای تمسخر او وقتی وارد امجدیه می شدند یک چشم خود را مثل دزدان دریایی می بستند.

من، مرحوم محمد نایب عباسی معروف به محمد بوقی، کریم صبوری، فتح الله غریب نواز، آقا قدرت و ...ساعت یکی و نیم رفتیم روبروی جایگاه ایستادیم. اسرائیل چون تازه ایجاد شده بود افرادی از کشورهای مختلف به آنجا می رفتند و فوتبالیست های خوبی هم از نقاط مختلف اروپا عضو تیم آنها بودند.ویسوکر یکی از بهترین گلرهای شوروی سابق گلر آنها بود.اشپیگلر هم بازیکن خوبی بود که از اروپا رفته بود در تیم آنها. از کشورهای اتریش و هلند و لهستان هم بازیکنان خوبی داشتند.

ساواکی‌ها ما را با خودشان بردند

داوران بازی از هند بودند.بازی شروع شد و ما هم شروع کردیم به تشویق کردن. یواش یواش مرگ بر اسرائیل شروع شد.

گل اول را آنها زدند. باور کردنی نبود. شور و هیجان ورزشگاه به سکوت تبدیل شد. یکسری از سفارت آنها آمده بودند که شادی می کردند و دست می زدند.

نیمه اول یک بر صفر تمام شد و ما باید دو تا گل می زدیم.

نیمه دوم همه استادیوم ایران-ایران می گفتند. ما با تمام وجود تیم را تشویق می کردیم. همایون بهزادی یک گل زد. گلر آنها زرنگی کرد و توپ را از دروازه خارج کرد اما کمک داور اعلام گل کرد و بازی 10 دقیقه متوقف شد.

بعد از گل همایون تشویق های ما چند برابر شد تا اینکه در دقیقه 86 قلیچ خانی از وسط زمین توپ را زد و گل پیروزی تیم ما رقم خورد. بعد از گل ورزشگاه منفجر شد.

مردم از شادی گریه می کردند. بعد از بازی ما با کمک بچه های مؤتلفه جمعیت را به سمت خیابان مفتح هدایت کردیم و سپس به سمت سعدی و لاله زار. جمعیت که به میدان توپخانه سابق رسید برای اولین بار مردم شعار مرگ بر شاه سردادند.

فردا در قهوه خانه شعبان نشسته بودیم و داشتیم اتفاقات بازی را تعریف می کردیم که ساواکی ها ریختند و بنده و چند نفر دیگر را بردند. کلانتری 7 رفتیم که روبروی امجدیه بود. حدود یک هفته آنجا بودیم که مرحوم همایون بهزادی به داد ما رسید. بعد از مرحوم تختی همایون بهزادی در آن سالها محبوب ترین ورزشکار بود.

چگونه شاهینی شدم؟

وقتی به تهران آمدم. شنبه ها می رفتم در صف روزنامه فروشی تا کیهان ورزشی بخرم و هنوز هم این عادت را دارم و مجله را می خرم. در دبیرستان زاگرس با فوتبال بیشتر آشنا شدم. دوستانی در شاهین داشتم و متمایل شدم به شاهین. خب شما می دانید که نام پسر من هم که خودش بیست سال سابقه رسانه ای دارد شاهین است.

عباس شیرخدا متولد کاشان در سال 1316 به تهران می آید و اسمش را به عباس اکرامی تغییر می دهد. یک بازیکن فوتبال و یک معلم ورزش بود. در دانشسرای عالی تحصیل می کند و دکتر می شود. دکتر اکرامی به انگلستان می رود. آنجا با سر استنلی راس رییس فدراسیون آنجا آشنا می شود. همین راس بعدا رییس فیفا می شود. دکتر اکرامی توسط او دوره نوین مربیگری در باشگاه آرسنال را می بیند. وقتی به ایران بر می گردد تصمیم به تشکیل باشگاه می گیرد و در سال 1320 مجوز تاسیس باشگاه شاهین را می گیرد. خودم از دکتر اکرامی پرسیدم که اسم شاهین را از کجا آوردید؟ گفت: کتاب حافظ دستم بود و فال گرفتم که شعر: ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد را دیدم و اسم تیم را شاهین گذاشتم. شاهین تیز پرواز ترین پرنده است که از گرسنگی هم بمیرد مرده خوار نیست و شکار می کند. تعصب شاهینی ها به اندازه ای بود که اسم پسر اول خود را شاهین می گذاشتند و بنده هم همین کار را انجام دادم.

دکتر اکرامی باشگاه را روی سه اصل اخلاق، درس و ورزش بنا کرد.

مهندس خسرو غفاری، دایی حسین کلانی است. ایشان برای من تعریف می کرد آن موقع پدرم وضع مالی اش خوب بود و ماهی 5 تومان به من می داد و من هم ماهی 2 تومان می دادم به باشگاه شاهین حق عضویت. برای او کارت با شماره عضویت صادر کرده بودند. گفت شماره عضویت من تاریخ دقیق عضویتم در باشگاه بود.

دکتر اکرامی چون به درس بجه اهمیت زیادی می داد می رفت و درباره درس بازیکنان سوال می کرد.

دایی حسین کلانی برای من تعریف می کرد که در دبیرستان فیروز بهرام 4 معلم بودند که خیلی معروف بودند.

یکی بود بنام بروخین که کلیمی بود.

دایی حسین کلانی می گوید: یک روز قبل از حضور این معلم سر کلاس، یک نفر آمد و روی تخته سایه شکلک ضد یهود کشید و بروخین وارد شد و شکلک را دید. من مبصر کلاس بودم. از من پرسید چه کسی این را کشیده و من هم سکوت کردم. فیزیک به من نمره 8 داد. دکتر اکرامی می رود و نمره های بچه را می پرسد و وقتی فهمید من فیزیک 8 گرفته ام سه ماه تمام مرا در ترکیب اصلی تیم شاهین قرار نمی داد.

چند سال بعد حسین کلانی در اوج محبوبیت بهترین بازیکن شاهین می شود. یک بازی که شاهین با راپید رومانی داشته، نامزدش و خانواده نامزدش را به امجدیه می برد تا بازی اش را تماشا کنند. دکتر اکرامی ارنج تیم را می خواند و حتی کلانی در ذخیره ها هم قرار نمی گیرد. حالا آبروی کلانی جلوی نامزدش و خانواده او رفته است. در تمرین بعد از بازی جرات نمی کند طرف اکرامی برود و بپرسد چرا من را بازی ندادید؟ کسی جرات این کار را نداشت. همایون بهزادی و بقیه به کلانی می گویند: اشکالی ندارد اگر با دکتر صحبت کنی و دلیل کارش را بپرسی. خلاصه کلانی جلو می رود و مودبانه سوال می پرسد. اکرامی تیکه کلام داشت و می گفت: بچه جون...برمی گردد به کلانی می گوید: بچه جون تو مشکل فنی نداری ولی من رفتم مدرسه ات و متوجه شدم نمره شیمی 7 گرفته ای. برای همین تو را بیرون نشاندم تا مبادا فوتبال به درست لطمه بزند. کلانی می گوید از آن روز کتاب شیمی از من جدا نمی شد و حتی سر تمرین با خودم کتاب می بردم.

یک بازی بود بین شاهین و دارایی که تیم ما 4 بر یک شکست خورد.

یک گل را هم حمید جاسمیان زد.

اکرامی اسم محمد بوقی را بلد نبود!

ما خیلی ناراحت بودیم. روز یکشنبه تمرین شاهین در دانشسرای تربیت معلم بود و ما هم رفتیم سر تمرین تا ببینیم چرا بچه ها به آن شکل شکست خوردند. به محمد بوقی گفتیم تو تنها لیدر ما بود گفتیم تو برو با دکتر اکرامی صحبت کن و بگو این چه بازی ای بود که بچه ها انجام دادند؟ محمد با همان لهجه شمالی خود رفت جلو به دکتر اکرامی گفت: آقای دکتر سلام، جمعه این چه بازی ای بود که بچه ها انجام دادند؟ دکتر خیلی زود متوجه می شود که او چه می خواهد بگوید. برگشت گفت: تو دیگه چی می گی حسین بوقی؟ رنگ از صورت محمد پرید و رو به ما کرد و گفت: من برای این باشگاه این همه بوق زدم. مدیر باشگاه من را نمی شناسد و نمی داند اسمم محمد است و می گوید حسین بوقی! حالا شما با الان مقایسه کنید که مکدیران باشگاهها صبح تا شب با لیدها هستند و ناهار و شام می خوردند. حالا آن لیدر را با این لیدر مقایسه کنید.

پول ها را با کارتن به خانه دکتر می بردیم!

آن زمان بعد از بازی های شاهین پول بلیت ها را داخل کارتن می ریختیم و ما نزدیکان دکتر اکرامی شب می رفتیم خانه دکتر در پل رومی . در یک اتاق کارتن را خالی می کردیم و تا دوزاده شب پول ها را جدا می کردیم و می شمردیم. دکتر به بازیکنان پولی نمی داد و فقط وسایل ورزشی می خرید. می گفت من می خواهم با این پول ها باشگاه بسازم. یک روز ما را برد به دمنطقه نارمک که بیایان بود و گفت: اینجا را تماشا کنید!اینجا را می خرم و باشگاه را می سازم. یکی دو تا بچه ها پوزخند زدند. بعدها باشگاه ساخته شد و خیابان های اطراف درست شد.

ریشه‌های یک انحلال

شاهین خیلی طرفدار پیدا کرده بود. تاجی ها خیلی کمتر بودند. تنها یک بازاری متمولطرفدار تاج بود به نام حاجی تاجی که مورد احترام ما بود.

یک دفعه تاج و شاهین بازی دوستانه داشتند که خسروانی تیم قوی ای درست کرده بود. شاه هم دعوت شده بود. ما روبروی جایگاه با مبارزین مؤتلفه نشسته و دو دسته شده بودیم و یک گروه می گفتند:«شا» و دسته دوم می گفتند:«هین»

اول شاه متوجه نشد اما بعد دید جمعیت دارد او را هین می کند.

نیمه اول تاج سه گل خورد و شاه خداد خدا می کرد بازی زودتر تمام شود. نیمه تمام شد سوار هلی کوپتر شد و رفت و بازی هم تعطیل شد.

ما به تاجی ها می رسیدیم کری می خواندیم و می گفتیم چرا نیمه دوم شروع نمی شود؟

این اتفاقات سبب شد تا دستگاه روی تیم شاهین حساس شود.

خلاصه آن بازی معروف شاهین و تهران جوان شد و در ابتدای بازی داور ابراهیم آشتیانی از تیم ما را اخراج کرد و جمعیت این تصور را داشت که این بازی از قبل نتیجه اش معلوم شده است.

اتفاقات درون بازی به بیرون کشیده و جنجال ایجاد شد. فردای آن بازی اطلاعیه ای صادر شد که به دلیل مسایل امنیتی باشگاه شاهین منحل است. شاهین که منحل شد دکتر اکرامی گفت: دیگر اسم فوتبال را جلوی من نیاورید. من از دکتر پرسیدم چرا دکتر؟ گفت: تو یک بچه را بزرگ می کنی و می شود 26 ساله، آنوقت او را می کشند؛ آیا شما دیگر اسم بچه می آوری؟

کوچ به پیکان و پرسپولیس

نفر دوم باشگاه شاهین دکتر امیر مسعود برومند بود. دکتر حقوق سیاسی از دانشگاه تهران بود و برای ادامه تحصیل رفته بود لبنان و 4 سال لبنان بود و در تیم ملی لبنان هم بازی کرده و به ترکیه دو گل هم زده بود.

برومند مثل دکتر اکرامی اعتقاد به نابودی تیم نداشت. سه بازیکن شاهین قرار بود بروند پاس. بهزادی و کلانی و کاشانی . چند نفر دیگر هم در راه دارایی بودند که دکتر اجازه نداد آنها پراکنده شوند. ایشان با برادران خیامی صحبت کرد و اینها دستجمعی رفتند پیکان. همان سال قهرمان هم شدند. وقتی قهرمان تهران شدند برادران خیامی رفتند پیش برومند و گفتند ما نمی خواهیم تیم داری کنیم و چون تاجر هستیم و ایران ناسیونال را داریم، تیمداری ما ممکن است در تولیدات مان خلل ایجاد کند. حالا اینکه از جایی دستور گرفته بودند یا مسایل دیگری بوده بنده دقیقا نمی دانم. خلاصه پیکان هم منحل شد. دکتر برومند گفت من چکار کنم که دیگر نتوانند تیم را منحل کنند و رفت سراغ علی عبده که آن زمان آمریکا بود. اینها همگی رفتند پرسپولیس. برادر عبده جلال عبده دیپلمات بود و باشگاه بولینگ را با پسر اشرف یعنی شهرام پهلوی نیا شریک بود. برومند گفت اینها می توانند جلوی خسروانی بایستند چون خودشان هم به دستگاه وصل هستند. اینگونه شد که در خرداد سال 1349 پرسپولیس شکل گرفت.

جمعیت حامیان هواداران فوتبال

با گسترش شهر‌ها و جامعه، دولتها برای حل مشکلات به مشارکت های مردمی چشم دوختند.

ما برای اینکه بچه های علاقمند دیگر به قهوه خانه ها نروند جمعیت حامیان هوادران فوتبال را شکل دادیم.

این تشکل را ایجاد کردم و رفتم وزارت کشور افرادی را معرفی کردم. از جمله مرحوم مرتضی احمدی از پرسپولیس، آقای عباس ابزارچی از استقلال و ... یکسری راههای قانونی داشت که طی شد. با امضای وزیر کشور مجوز را گرفتیم.

این جمعیت تشکیل شد و شروع کردیم به عضو گیری. کمیسیون فرهنگی، طرح و برنامه و اقتصادی و ... تشکیل دادیم. دو دوره مجمع برگزار کردیم و در هیئت مدیره ما علاوه به نمایندگان استقلال و پرسپولیس، روسای کانون هواداران باشگاههای سپاهان، فولاد، پدیده، نساجی نیز حاضر هستند.

به دیگران هم ابلاغ مشاور دادیم.

باید از فدراسیون فوتبال تشکر کنم. از زمان آقای دادکان و بعد کفاشیان و نبی و حالا هم آقای تاج همکاری لازم صورت گرفته است.

اینجا زیر نظر شرکت توسعه و تجهیز است و باید اجاره بدهیم. خود فدراسیون فوتبال با توسعه و تجهیز قرار داد بسته که اجاره اینجا را پرداخت کند و در واقع ما بهره بردار هستیم.

بخش اندکی از بودجه اینجا را فدراسیون فوتبال پرداخت می کند. بنده با شهردار سابق آقای قالیباف صحبت کردم. در شهرداری دو تبصره داریم؛ ماده 16 و 17 که بر اساس آن می توانند به نهادها کمک کنند. بر اساس ماده 16 سالانه کمکی به ما صورت می گرفت. آقای دادکان هم چه در زمان حضورش در صنعت معدن و چه امروز که در وزارت کار هستند خیلی به ما کمک کردند. آدم های خیر هم کمک می کنند. ما هم ریش سفید گرو می گذاریم و چراغ را روشن نگه می داریم. وزارت ورزش هم می گوید نمی تواند مستقیما کمکی داشته باشد.

ما در اینجا یک صندوق رفاه داریم که از محل آن به هواداران نیازمند و بیمار کمک می کنیم.

یک اقدام مهم ما عضو گیری برای همیار هوادار است که افراد ثبت نام می کنند و کارت می گیرند. سپس از بین آنها افرادی که تحصیلکرده هستند و روابط عمومی خوبی دارند را به عنوان همیار هوادار انتخاب می کنیم تا در هنگام برگزاری مسابقات فوتبال یاری رسان نیروهای انتظامی و حراست و مسئولان برگزار کننده باشند.در حال حاضر 200 همیار هوادار آموزش دیده داریم.

امیدواریم در ادامه این راه به اهداف بلندتر خود نیز دست یابیم.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: