به‌روز شده در: ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۷
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۹۳۶۷
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۳:۲۳
مرحوم سيد محمد مهرآیين:
دست و پاها را مي‌بستند و آن كلاه مخصوص را مي‌گذشتند روي سرمان، سپس شروع مي‌كردند به زدن و هر چه فرياد مي‌كشيديم صدايمان داخل گوش خودمان مي‌پيچيد و از طريق آن كلاه به بيرون درز نمي‌كرد. گفتم خدا تحمل مي‌داد ما توكل مي‌كرديم به خودش. اما از آن شكنجه‌ها دردناكتر برخي مسائلي است كه اين روزها مي‌بينيم.
«محمد جودو» نامی آشنا در میان مبارزان مؤتلفه اسلامی بود. سيد محمد مهرآیين (داود آبادي) مردی که شکنجه های ساواک اگر چه به ظاهر کمر او را آسیب زد، اما او بود که با استقامتش کمر ساواک را شکاند. دو فرزندش را در راه عقیده به قربانگاه فرستاد و سرانجام در آستانه چهل سالگی پیروزی انقلاب اسلامی میهمان فرزندان شهیدش شد.

مرحوم حبیبی برای حضور در تشییع جنازه او برنامه ریزی کرده بود که همراه او در سفر آخرت شد؛ از این رو یاد نکردن از وی را جفا دیدیم. خاطرات اين مبارز و چريك پير از زبان خود او شنیدنی تر است:

* لطف كنيد از خودتان بگوييد از كودكي و نوجوانيتان، و اين كه چگونه به مبارزان عليه رژيم طاغوت پيوستيد!

- بنده از همان نوجواني شاگردي كردهام در حرفههاي گوناگون، از جمله بلور فروشي و خياطي و لولا فروشي و نيز كتاب فروشي شمس در خيابان ناصر خسرو. اما اشتغالم به كار لولا فروشي نزد آقاي «لولاچيان» حدود 15، 16 سال طول كشيد. مغازه ايشان داخل ميدان شمس العماره بود كه محل تردد افراد و گروههاي مذهبي بود، از جمله «شهيد عراقي»، «شهيد مطهري» و «شهيد باهنر» و . . . كلّاً متدينين اعم از روحاني و بازاري به آن مغازه رفت و آمد ميكردند. مثلا «شهيد اسلامي» و «شهید اماني» آن مغازه محل مركزي پخش اعلاميههاي حضرت امام خميني(ره) و كارهاي مشابه بود. كتابهاي آقاي هاشمي رفسنجاني و شهيد مطهري را هم پخش ميكرديم. از همانجا بود كه زندگي سياسي و
مبارزاتي ام شكل گرفت. آن موقع مسجدي كه پاتوق فدائيان اسلام بود مركز سخنراني
ها به حساب ميآمد، به آنجا ميرفتم، همان مسجد شاه سابق و سپس مسجد نو (مسجد کوچيکه) بود كه «شهيد اماني» و «شهيد شاهچراغي» ميآمدند . آشناييام با مؤتلفه نيز از اين مراكز بود. از آن پس به صورت جدي وارد فعاليت اجتماعي سياسي شدم. اين قضايا مربوط به حد فاصل سالهاي كودتا (1332) تا 15 خرداد 1342 بود.

*سؤال:چه وقت به ورزش رو آورديد؟

- همان موقع بود. من با يك فرانسوي آشنا شدم. او استاد «جودو»، البته آن موقع ورزشهاي رزمي آزاد نبود و فقط نيروهاي مسلح حق يادگيري داشتند يا وابستههاي اينها. رژيم خيلي تلاش ميكرد كه گروههاي سياسي و مبارز با اين ورزش آشنا نشوند. من با ترفندي خاص به عنوان يك دانشجو به اين كلاسها پا گذاشتم، در حالي كه يك شاگرد لولا فروش بودم.

حدوده هجده سالگيام بود. خلاصه، با علاقهاي كه داشتم كاراته را تا حد كمربند قهوهاي آموختم و جودو را نيز در يك كلاس خصوصي آموختم و به حدي رسيدم كه حس كردم ميتوانم آموزش بدهم. لذا تشك كشتي تهيه شد و داخل خانه آقاي چهپور به طور خصوصي تعدادي از جوانهاي بازار آمدند و در خدمت شان بودم.

البته تشكيل اين كلاسها خيلي سخت بود، هميشه مجبور بوديم ساعت كار را و محل كار را عوض كنيم كه لو نرويم، چون كنترل امنيتي رژيم شديد بود. من دفاع شخصي را به بچهها آموزش ميدادم كه بتوانند در موقع درگيري با ماموران از خودشان دفاع كنند.

* كمي وضعيت زندان را تصوير كنيد؟

- آن قسمتي كه ما بوديم چهار اتاق داشت، اطرافش هم سلولهاي انفرادي بود، از آن چهار اتاق، دو تا دست مذهبيها بود و دو تا هم دست كمونيستها. من داخل اتاق مذهبي ها بودم، همانجا هم بساط آموزش را به راه انداختيم و ورزشهاي رزمي شروع شد.

يادم ميآيد كه يكي از روزها يك جوان قدبلندي را آوردند و به من گفتند به او كمك بكنم، چون نابينا بود. من هم پذيرفتم، نشستيم به حرف زدن، البته اين نگراني هم بود كه او جاسوس باشد، خلاصه با هم حرف زديم، اسم او «بيژن هيرمندپور» بود و از تئوريسينهاي گروه جنگل بود؛ همان گروه جنگل كمونيست. خلاصه ما كمكش ميكرديم اما او هميشه موقع نماز خواندن، مرا مسخره ميكرد، من هم حرفي نميزدم، اما يك روز به او گفتم كه من به اعتقادات كمونيستي تو توهين نميكنم، تو هم دست از اين كارها بردار!

چند روز بعد مرا براي بازجويي و شكنجه بردند و حسابي زدند، به حدي كه تمام بدنم مجروح و متلاشي شد، اينجا بود كه اين بيژن هيرمندپور تحت تاثير قرار گرفت. همان موقع او را بردند كه بازجويي نهايي را صورت بدهند و سپس آزادش كنند اما او را هم حسابي كتك زدند، من خيلي ناراحت شدم، آن طور كه توي سلول نشستم به گريه، به خاطر كتكهايي كه او خورده بود. او شاهد اين گريه كردن من بود و جالب اينجا بود كه دلداريام ميداد كه گريه نكنم، من ميگفتم آخر چرا اينها بايد اينقدر بيرحم باشند، به تو هم كه نابينا هستي، رحم نكنند.

از آن به بعد بود كه اين رفيق ما موقع نماز خواندن، كاري به كارمان نداشت و مؤدب مينشست. كار به جايي رسيد كه چند روز بعد وقتي از ملاقاتي برگشت كه يك ملحفه سفيد براي من آورد كه بيندازد روي پتويم چون پتوها مملو از خون خشكيده بود، اين بنده خدا محلفه را به من داد كه موقع نماز خواندن روي آن پتوي آلوده بيندازيم .در همان ايام قرار شد مرا به قزل قلعه ببرند. يادش به خير، او وقتي ديد من در حال رفتن هستم سرش را روي شانهام گذاشت و حسابي گريه كرد.

دو روز بعد او را هم آوردند و به محض رسيدن، سراغ مرا از هممسلكيهايش گرفته بود و تمامي آن وقايع را براي آنها گفته بود، از آن به بعد بود كه كمونيستها براي ما احترام قائل ميشدند.

* در مجموع چند سال از عمرتان را در زندان طاغوت گذرانديد؟

- حدود شش سال.

* چگونه آزاد شديد؟

- گروه حقوق بشر به ايران آمد و شكنجه گاههاي ساواك را ديد. ساواك افراد شكنجه شده را نشان ندادند اما آنها باخبر شده بودند، اين مربوط به همان اوايل سال 1356 است و عاقبت كار به آزادي عدهاي از زندانيان منجر شد، از جمله بنده و آقاي بادامچيان و شهيد كچويي و . . . يادم ميآيد كه شهيد كچويي را با پيژامه و پيراهن از زندان بيرون كردند كه او همراه ما آمد و بستگان ما لباسي به ايشان دادند و به خانه رفت. من هم با بدني آسيب ديده و آش و لاش به خانوادهام پيوستم.

* درمان نشده بوديد؟ منظورم داخل زندان است؟

- به هيچ وجه، اما چند هفته قبل از تشريف فرمايي حضرت امام(ره) به ايران، شهيد محلاتي همت كرد و مرا به انگلستان فرستاد براي درمان. آنجا هم شهيد مظلوم بهشتي يك پيامي را به من دادند كه بروم فرانسه تا به امام(ره) برسانم. آنجا بود كه به همراه دانشجويان ايراني مقيم خارج با كشتي به پاريس رفتيم و به خدمت امام رسيديم در نوفل لوشاتو .

* قضيه معالجات چه شد؟

- آنقدر مرا شكنجه داده بودند كه وضع خوبي نداشتم، كمر مرا بهخلاف جهت به پشت برگرداندند و به مهرههاي كمر آسيب اساسي وارد شد. به سراغ پزشكان بسياري هم رفتم در داخل و خارج از كشور. اما توصيه كردند كه مدارا كنم. در حال حاضر با ورزشهاي مخصوص و فيزيوتراپي خودم را سرپا نگه ميدارم. البته يكي از پاهايم هم طي يك درگيري مورد اصابت گلوله واقع شد و اگر چه مشكلاتي به وجود ميآورد اما در مقابل
آسيب ديدگي كمرم، اهميتي نداشت.

* شكنجه معروف آپولو هم نصيبتان شد؟

- بله. دست و پاها را ميبستند و آن كلاه مخصوص را ميگذشتند روي سرمان، سپس شروع ميكردند به زدن و هر چه فرياد ميكشيديم صدايمان داخل گوش خودمان ميپيچيد و از طريق آن كلاه به بيرون درز نميكرد. گفتم خدا تحمل ميداد ما توكل ميكرديم به خودش. اما از آن شكنجهها دردناكتر برخي مسائلي است كه اين روزها ميبينيم.

* مثلاً؟

- همين تفرقهانگيزیيهايي كه هست و عدهاي به آنها دامن ميزنند. ما بايد به گذشته برگرديم، بايد آن تحمل سال 1357 را در خودمان زنده كنيم. ما اگر از اسلام دور بشويم همه چيزمان را از دست دادهايم بايد فكر كنيم كه چگونه آن پيروزي بزرگ بهدست آمد. الآن ما همه رفتهايم به طرف دنيا، رفتهايم دنبال پست و مقام، علائق دنيا سراسر وجودمان را گرفته است. كاش ميشد گذشتهمان را مرور كنيم كجا بوديم، چه كرديم و به كجا رسيديم. اين بچههايي كه به شهادت رسيدند اين جانبازها، اين شيمياييها كه در حال مرگ تدريجياند اينها بر اساس ارزشهايي صورت گرفت. اين شهدا را قدر بدانيم اينها هركدام براي خود كسي بودهاند.

* به عنوان آخرين سخن چه ميگوييد؟

- به فكر مردم باشيم با وجود اين مردم است كه مسئولين رسميت پيدا ميكنند اگر مردم نباشند كه مسئولي نيست. اين همه گراني و مشكلات و مسائلي كه پيشِروي مردم است بايد به نحوي حل بشود قدر اين مردم را بدانيم. خدا نكند كه آن دنيا شرمسار شهدا شويم.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: