به‌روز شده در: ۲۵ آذر ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۴
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۸۹۶۷
تاریخ انتشار: ۱۰ آذر ۱۳۹۷ - ۱۶:۱۳
مصاحبه ای منتشر نشده از مرحوم حاج مهدی امانی:
اينها شب و روز نداشتند و شاگردانشان هم عين خودشان تربيت مي‌شدند. مي‌خواستند كاري كنند كه مملكت اسلامي واقعي بشودبله، مؤتلفه اين‌جور شروع شد. چون صداقت و حقيقت محض داشت، جوري تربيت مي‌شدند كه مي‌گفتند فقط بايد راه خدا را برويم.

شب جمعه گذشته، حاج‌مهدي اماني که هم خود از السابقون بود و هم فرزندش را در مسیر اسلام داده بود، به دیدار پسر شهیدش شتافت. شش سال قبل، برای تدوین کتابی درباره شهید حاج صادق امانی مصاحبه ای با ایشان داشتیم که هنوز به مرحله چاپ نرسیده بود و هنوز مراحلی از آن باقی است؛ اما با فراق غریبانه او، دریغ مان آمد نقش او ناشنیده بماند. این مصاحبه در ادامه تقدیم خواهد شد:

از حاج‌صادق اماني برايمان بگوييد. نسبت فاميلي شما با ايشان چيست؟

حاج‌صادق عموي من است. به نظرم 6، 7 تا عمو داشتم، حاج‌صادق از همه كوچك‌تر بود. 4 سال هم از من كوچك‌تر بود.

متولد چه سالي هستيد؟

متولد 1306 و ايشان متولد 1309 بود.

اصالتاً اهل همدان هستيد؟

پدرم كه از همه اينها بزرگ‌تر بود و 17، 18 سالي است كه به رحمت خدا رفته، شيرخواره بودند كه از همدان آمدند.

بقيه برادرها تهران به دنيا آمدند.

بله. فكر كنم 130، 140 سال پيش از همدان آمدند تهران. پدربزرگم اهل همدان بودند.


پسوند همداني مال پدربزرگتان هست كه همداني بودند.

بله. در همدان خيلي اسم و رسم داشتند، حاج هاشم پلويي كه خيلي اسم و رسم داشته هر سال عاشورا 10 سال روضه‌خواني مي‌كرده و خرج مي‌داده، پدر حاج احمد همداني، يعني پدر پدربزرگم بوده.

لطفا از مبارزات حاج‌صادق اماني بفرمایید؟ اين فكر از كجا ريشه گرفت؟

در ابتدا اولين مؤسسه‌اي كه باز شد، «گروه شيعيان» بود كه فكر مي‌كنم 70 سال پيش بود، در خيابان خيام، روبروي پارك شهر كه پاركي نبود محله سنگلج بود و آنجا يك خرابه‌اي بود. آنجا يك اميرناصر خمسي بود. جمعيتي بودند و ايشان در آنجا مدرس و معلم بود. در طبقه چهارم آنجا گروه شيعيان را راه انداختند. كارهاي فرهنگي و كارهاي خير و آنچه را كه رضاي خدا بود، انجام مي‌دادند و مطلقاً ايده‌شان همين بود. اولين جرقه در آنجا زده شد.

يعني هدف گروه شيعيان مبارزه براي تشكيل حكومت اسلامي نبود؟

چرا، هدف تشكيل حكومت اسلامي بود، منتهي در ابتدا يار جمع مي‌كردند. رژيم سابق و وضع خراب بود. روزهاي جمعه صحرا مي‌رفتند و در بيابان بودند و 7 شب برمي‌گشتند. توجه خاصشان اشاعه دين خدا از هر طريقي كه مي‌شد، بود. هدفشان مطلقاً اين بود. يك مدت كه گذشت نواب صفوي و فدائيان اسلام آمدند. آنجا هم مي‌رفتيم و حاج‌آقا هاشم اماني در فدائيان اسلام فعال بود. حسنعلي منصور كه به درك واصل شد، در خانه ما 2000 كتاب حكومت اسلامي از نواب بود كه الان نمونه‌اش را دارم. مي‌دانيد كه فعاليت نواب خيلي حاد بود. يك‌جوري بود كه شاه از او حساب مي‌برد.

بعد كه نواب صفوي را شهيد كردند، اينها در مسجد آشيخ علي در نوروزخان، جمعيت مي‌شدند. شب‌هاي جمعه در آنجا جمع مي‌شدند و شاگرد جمع مي‌كردند و گسترده مي‌شد. هر كدام به سهم خود فقط به خاطر ياري دين خدا فعاليت داشتند، حالا مال نواب صورت ديگري بود. جوري بود كه تمام اعضاي فدائيان اسلام، اول ظهر مي‌شد، هر جا كه مي‌رسيدند، مي‌ايستادند و اذان مي‌گفتند. نواب از اين دستورات زياد مي‌داد و فدائيان اسلام هم اجرا مي‌كردند. جلسات نواب صفوي شب‌هاي شنبه بود كه خيلي هم پربار بود. خودش سخنراني مي‌كرد. عبدالحسين واحدي هم بود، حاج هاشم اماني هم بود.

موقعي كه منصور ترور شد، 2000 تا كتاب نواب در منزل ما در كوچه غريبان بود. اينها را جايي گذاشته و جلويش تيغه كشيده بودند كه آنها گشتند؟ نگشتند؟ پيدا كردند؟ نكردند؟ نمي‌دانم. خلاصه از اين بساط‌ها بود. حاج‌صادق هم كه برادر حاج‌هاشم بود و اينها از اول از گروه شيعيان شروع كردند به تبليغ دين اسلام و راهشان واقعاً اين بود.

حاج‌صادق خودش به‌تنهايي راهي داشت كه هي شاگرد تربیت کرد. اخلاق فوق‌العاده نرم خوبي داشت، اطلاعات ديني‌اش هم زياد بود.

در بازار کار می کردند؟

بله، هر 4 تا برادر بازاري و توي بنگاه و يك جا بودند، اما وقتش را براي تحصيل علم و مبارزه با شاه هم مي‌گذاشت. اين برادرها آرام نداشتند. هرندي و نيك‌نژاد و بخارايي هم از شاگردان حاج‌صادق بودند كه تربيتشان كرده بود.

طوري صفا و صميميت و خالصاً حركت مي كرد و بر و بچه‌ها را جمع مي‌كرد و روشنگري مي‌داد، همه مجذوبش مي‌شدند. اخلاق خاصي داشت.

جلسات معمولاً در كجا برگزار مي‌شد؟

در مسجد آشيخ‌علي، جلوي بازار بين‌الحرمين، خيابان بوذرجمهري، از پله‌ها كه پايين مي‌رويد، مسجد آشيخ‌علي آنجاست. ابتدا در آنجا درس مي‌داد و هي شاگردانش اضافه مي‌شدند.

چه شد كه اينها به فكر مبارزه مسلحانه افتادند؟

اينها شب و روز نداشتند و شاگردانشان هم عين خودشان تربيت مي‌شدند. مي‌خواستند كاري كنند كه مملكت اسلامي واقعي بشود و نقطه مقابل روش شاه حركت مي‌كردند. روزهاي جمعه به امامزاده قاسم يا جاهاي ديگر مي‌رفتيم. شب هم كه برمي‌گشتيم، شعارهاي مذهبي در اتوبوس مي‌دادند و جوان‌ها خيلي هم شوق پيدا كرده بودند. همه‌شان هم مثل بخارايي و نيك‌نژاد و هرندي تربيت مي‌شدند. كارشان اين بود كه دين را تقويت مي‌كردند، درس مي‌دادند، جلسات مي‌گذاشتند، روشنگري مي‌كردند، بالاخره به اينجا رسيدند كه گفتند يك شهر مذهبي درست كنيم، يعني تمام اين شهر از آهنگرش گرفته تا كفاش و نجار و... همگي افراد مذهبي به تمام معنا باشند. اين خيال را داشتند و صحبت كردند و ديدند خيلي كار مي‌برد و به اين زودي‌ها هم به ثمر نمي‌رسد. شهر مذهبي كامل مي‌خواستند درست كنند كه همه افرادش اين‌جوري باشند.

بله، مؤتلفه اين‌جور شروع شد. چون صداقت و حقيقت محض داشت، جوري تربيت مي‌شدند كه مي‌گفتند فقط بايد راه خدا را برويم.

برای اقدام مسلحانه جواز شرعی داشتند؟

مسلم بدانيد كه با اجازه گرفتن از مجتهدين درجه اول دست به اسلحه بردند و ديدند اين راه از همه نزديك‌تر است و رفتند و اجازه گرفتند.

از عملیات خاطره ای هم دارید؟

اينها 7 تا اسلحه داشتند. ما يك وقت كه براي تمرين اسلحه مي‌رفتيم، حاج احمد قديريان بود و ديگران و اينها را تمرين دادند. 7 تا اسلحه تهيه كرده بودند. قزوين كتاب‌فروشي داشتيم و يكي از آن اسلحه‌ها را برادر من حاج‌تقي اماني تهیه کرد. وقتي منصور را به درك واصل كردند و بعد رژيم شاه اين 4 نفر را تيرباران كرد.

بيشتر حاج صادق اماني نقشه ترور را كشيد. يك بار شاه با كالسكه سلطنتي رد مي‌شد. خيلي شلوغ بود. با حاج صادق رفتيم آنجا كه ببينيم چه‌جوري مي‌شود شاه را ترور كرد. مأمورين امنيتي خيلي زياد بودند. بعد از آن يك بار با حاج‌صادق رفتيم جلوي مجلس و از اين طرف خيابان نگاه كرديم كه ببينيم كجاها بهتر مي‌شود منصور را زد. بعد از اينكه دستمان به شاه نرسيد، تصميم گرفتيم منصور را از سر راه برداريم. به خاطر كاپيتولاسيون او را زدند. اينها بدون اجازه مجتهد، سوزن از زمين برنمي‌داشتند، چه رسد به چنين كاري.

مقابل مجلس، جايي كه بخارايي منصور را ترور كرد، يك كتابفروشي بود و ما آنجا ايستاديم تا ببينيم بهترين جا براي ترور منصور كجاست؟ من خودم با حاج‌آقا صادق رفتم كه ارزيابي كنم. بعد هم كه حاج صادق با اينها رفته بود كه توجيهشان كند. بخارايي و رفقايش اين كار را بر خود فرض مي‌دانستند و به همين دليل هم موفق شدند.

در روز ترور هم حضور داشتید؟

ما در سال 1322 يا 23 رفتيم قزوين و 30 سال تمام در آنجا با پدرم كتاب‌فروشي داشتيم. 1349 ما آمديم تهران. من هفته‌اي دو هفته‌اي يك بار مي‌آمدم تهران و در همان منزلي كه حاج صادق بود مي‌آمدم و كتاب تهيه مي‌كردم و مي‌بردم قزوين، اين بود كه خودم موقع ترور منصور تهران نبودم، اين را حاج‌آقا قاسم و حاج‌آقا سعيد بهتر مي‌دانند، حاج‌آقا هادي هم همين‌طور. همه اينها در يك منزل بودند.

منزل حاج صادق کجا بود؟

اولین منزلمان روبروي پاچنار، گذر قلي بود. آن منزل را پدربزرگم خريده بود، مثل اينكه منزل دوممان رفت تجريش. منزل سومشان رفت كوچه غريبان. آنجا خيلي بودند. وقتي منصور ترور شد، كوچه غريبان بودند. يك منزل قديمي كه دو سه تا حياط اندر تو اندر تو بود و سه چهار تا برادر همگي آنجا مي‌نشستند، حاج صادق و حاج‌آقا هادي و حاج‌آقا هاشم و حاج‌ سعيد همگي آنجا بودند، دو سه تا منزل وصل به هم بود. خانه حاج صادق هم حياط بغلي بود. ‌‌

موقعي كه منصور كشته شد و اينها را دستگير كردند، من در منزل بودم كه از طرف شهرباني آمدند و در را باز كردم و ديدم مأمور شهرباني آمده. گفت: «حاج‌صادق اماني؟» گفتم: «نه، مهدي اماني هستم». از اول همگي با عموها در يك منزل بوديم، چون پدر من از همه‌شان بزرگ‌تر بود. 7، 8 تا برادر بودند حاج‌آقا هاشم، حاج‌آقا صادق، حاج‌آقا هادي، حاج‌آقا محمد و حاج‌آقا سعيد.

خلاصه دو سه روز تحت نظر بوديم و حتي وقتي مي‌رفتيم براي آش، سبزي بخريم، يك مأمور با ما مي‌آمد. بالا، پايين و روي پشت‌بام پر از مأمور بود.

فرموديد 30 سال كتابفروشي كار كرديد، بعد از آن كارتان چه بود؟

40 سال هست كه در پاساژ معطر در ناصرخسرو لوازم دوچرخه مي‌فروشيم. ما اصلاً تهران زندگي مي‌كرديم و منزل حاج صادق اماني و منزل حاج هاشم اماني و منزل ما در يك جا بود و حتي به حاج سعيد آقا مي‌گفتيم سعيد داداش يا علي داداش يا محمد داداش يا حسين داداش و همه اينها را برادر خطاب مي‌كرديم، چون يك جا متولد شده بوديم و يك جا زندگي مي‌كرديم و پدرم هم بزرگ‌ترشان بود، براي همين به آنها داداش مي‌گفتيم و عمو نمي‌گفتيم.

از فرزند شهیدتان هم یادی کنیم؟

وقتي ساكش را آوردند وصيت‌نامه‌اش در آن بود. اگر شما وصيت‌نامه ايشان را كه با آن سواد كمش ـ‌ديپلم بوده‌ـ بخوانيد،‌ مي‌گويد: «در مجلس ختم شهید علی اصغر آلحسینی بودم که آقای رستگاری حدیثی را از قول یکی از ائمه گفت که پشتم لرزید او گفت در روز قیامت کاسه ای از خون را جلوی خیلی از انسانها و مسلمانها می گذارند و می گویند این خون شهداست و تو در ریختن خون آنها شریکی...

من بنده خوبي براي تو نبودم، ولي حداقل كاري بكن كه در لحظه مرگ بر بيهودگي مرگم حسرت نخورم. لااقل بتوانم با مردنم كه در مسير تو باشد، جلوي شهداي اسلام مخصوصاً سالار شهيدان، حسين‌بن علي(ع) و شهيدان انقلاب اسلامي‌مان مخصوصاً دكتر بهشتي و استاد مطهري و... سربلند باشم. پيش خود فكر مي‌كردم كاش در كربلا بودم امام‌حسين را ياري مي‌كردم و بعد شهيد مي‌شدم، بعد مي‌بينم كه حسين زمان امام‌خميني است».

چند برادر دارید؟

ايشان سه تا پسر داشت و من وسطي‌ام. بزرگ‌ترش حاج‌آقا رضاست كه سه سال از من بزرگ‌تر است. بعد از من حاج‌آقا تقي است كه پدرخوانده حاج قاسم آقاست و سه سال از من كوچك‌تر است.

حاج صادق يك پسر داشت، يك دختر. حاج قاسم پسرش بود،‌ ايشان دو سه ساله بود كه پدرش را شهيد كردند. وقتي منصور را به درك واصل كردند و بعد رژيم شاه اين 4 نفر را تيرباران كرد، اخوي من، حاج‌آقا تقي اماني هنوز هيچ عيالي اختيار نكرده بود. عيال حاج‌صادق خواهر حاج‌آقا اسدالله لاجوردي بود. ايشان گفت كه برادرم [عمویم] خودش را فداي راه دين كرده، حالا من هم با زن عمويم ازدواج مي‌كنم كه از بچه‌هاي او مراقبت كنم. نمي‌دانم خود اخوي يا مادرش كه مادر من باشد، شب حضرت فاطمه زهرا(س) را خواب ديده بودند كه يك جعبه شيريني آورده و اين وصلت را تبريك گفته بود.

برچسب ها: حاج مهدی امانی
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: