به‌روز شده در: ۲۷ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۵:۳۷
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۸۴۴۳
تاریخ انتشار: ۱۹ شهريور ۱۳۹۷ - ۰۹:۴۷
او فردی عثمانی بود و با خاندان حسین (ع) میانه ای نداشت. امام به دنبال وی فرستاد؛ ولی او حاضر به ملاقات با امام نشد. همسرش دیلم (و یا دُلهم) که دختر عمرو بود، گفت: سبحان اللّه، فرزند پیامبر تو را فراخوانده و کسی را به دنبالت فرستاده و تو از رفتن خودداری می کنی!
یکی از بخش های قیام حضرت اباعبدالله (ع) به ملاقات های آن امام در مسیر این قیام مرتبط است که سخنان مهم و اثرگذاری نیز در این دیدارها و به فراخور افراد مختلف از سوی حضرت بیان شده اند. این مجموعه ملاقات ها، نشان دهنده تلاش حضرت برای هدایت انسانها، بیان اهداف بلند قیام، دفاع جانانه از حقیقت اسلام، برخورد شدید با یزید و یزیدیان و اتمام حجت برای شکاکان و دودلان است. مهمترین ملاقات های آن حضرت در سه بخش است:

ملاقات هایی که در مدینه از آغاز حرکت داشته اند، ملاقات های درون مکه معظمه با افراد گوناگون و ملاقات های مسیر راه کوفه تا کربلا و در خود کربلا. در این مجال اشاره ای به ملاقات های مسیر راه مکه تا کربلا خواهیم انداخت.

سوال و جواب جالب با فرزدق شاعر

در منطقه «صفاح» فرزدق فرزند غالب بن صعصعه، شاعر معروف به ملاقات امام شتافت و عرض کرد: هر چه از خدا می خواهید، خداوند به شما عطا کند.

امام فرمود: برای من از اوضاع مردم عراق بگو! عرض کرد: از مرد آگاهی سؤال فرمودی. دلهای مردم با شماست و شمشیرهای آنان با بنی امیه. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ما اَشُک فِی اَنَّک صادِقٌ، النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنیا وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلی اَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونُهُ ما دَرَّتْ بِهِ مَعایشَهُمْ فَاِذا اسْتَنْبِطُوا قَلَّ الدَّیانُونَ.» «تردیدی ندارم که تو راستگو هستی. مردم بنده دنیایند و دین تنها بر زبانشان جاری است. از آن سخن می گویند تا وقتی که معیشت شان بگذرد؛ اما در وقت سختی دیندار [واقعی] اندک است.»

ماجرای امان نامه عبداللّه بن جعفر و پاسخ قاطع امام

عبداللّه نزد عمرو بن سعید - حاکم مکه - رفت و برای امام امان نامه گرفت و آن را به همراه نامه ای توسط برادر عمرو بن سعید به خدمت امام فرستاد. خود نیز در منزل «ذات عرق» به ملاقات امام آمد و امان نامه را برای ایشان تقدیم کرد. در امان نامه آمده بود که: دست از شقاق بردار! من می توانم از یزید برایت بیعت بگیرم.

امام به او نوشت: «کسی که به خدا و عمل صالح دعوت می کند، دعوتش به شقاق نیست! بهترین امان هم امان الهی است.»

حضرت از مراجعت به مکه امتناع ورزیده و فرمود: «رسول خدا را در خواب دیدم که مرا فرمان داد تا به حرکت خود ادامه دهم و من چیزی را که رسول خدا فرمان داده است، انجام خواهم داد.»

سپس امام جواب نامه عمرو بن سعید را نوشت و عبداللّه جعفر همراه یحیی بن سعید از امام جدا شدند؛ اما دو فرزند عبداللّه، عون و محمّد ماندند و عبداللّه به آن دو سفارش کرد تا در ملازمت امام باشند؛ ولی خود عذرخواهی نمود و بازگشت.

بشر بن غالب

روز دوشنبه، چهاردهم ذی الحجه امام وارد «ذات عرق» شدند و با مردی از قبیله بنی اسد به نام بشر بن غالب ملاقات نمود و از اوضاع مردم کوفه پرسید. او در جواب [همان پاسخ فرزدق را] گفت: «دلها با شماست و شمشیرها با بنی امیه». امام فرمود: «راست گفتی ای برادر اسدی.»

بشر از امام درباره این آیه پرسید: «یوْمَ نَدْعُوا کلُّ اُناسٍ بِاِمامِهِم؛ روزی که هر کس با امامش خوانده می شود.» حضرت فرمود: «هُمْ اِمامانِ، اِمامٌ هُدی دَعا اِلی هُدی وَاِمامٌ ضَلالَه دَعا اِلی ضَلالَه فَهُدی مَنْ اَجابَهُ اِلَی الْجَنَّه وَمَنْ اَجابَهُ اِلَی الضَّلالَه دَخَلَ النَّار.» «دو دسته امام وجود دارد: امام هدایت که [مردم را] به هدایت می خواند و امام گمراهی که به ضلالت دعوت می کند. کسی که امام هدایت را پیروی کند، به بهشت می رود و کسی که امام ضلالت را پیروی کند، داخل در جهنم خواهد شد» بشر با امام همراه نشد. بعدها او را دیدند که بر سر قبر امام گریه می کند و از این که او را یاری نکرده است، پشیمان است.

ابوهره ازدی

در منطقه ثعلبیه، فردی به نام ابوهرّه ازدی با امام ملاقات کرد و علت سفر حضرت را جویا شد. امام در جواب فرمود: «امویان مالم را گرفتند، صبر کردم. دشنامم دادند، تحمل نمودم. خواستند خونم را بریزند، فرار کردم. ای ابوهرّه! بدان که من بدست فرقه ای یاغی کشته خواهم شد و خداوند لباس مذلّت را به طور کامل به تن آنان خواهد پوشاند و شمشیر برنده بر آنان حاکم خواهد کرد. کسی که آنان را ذلیل سازد.»

وعده شیرین سلمان فارسی به زهیر که به حقیقت پیوست

روز 21 ذی الحجه، امام به منطقه «زرود» وارد شدند. در نزدیکی اردوی امام، زهیر بن قین بجلی خیمه هایی برپا کرده بود که به همراه خانواده و برخی اطرافیانش در حال بازگشت از حج به سوی کوفه بودند. او فردی عثمانی بود و با خاندان حسین (ع) میانه ای نداشت. امام به دنبال وی فرستاد؛ ولی او حاضر به ملاقات با امام نشد. همسرش دیلم (و یا دُلهم) که دختر عمرو بود، گفت: سبحان اللّه، فرزند پیامبر تو را فراخوانده و کسی را به دنبالت فرستاده و تو از رفتن خودداری می کنی!

زهیر از جای برخاست و به سوی امام رفت. طولی نکشید که مراجعت نمود، در حالی که چهره اش می درخشید و مسرور بود و یک باره دگرگون شد. وی همسرش را همراه برادرزنش فرستاد و مهریه او را پرداخت و گفت: اِنِّی قَدْ وَطَّنْتُ نَفْسِی عَلَی الْمَوْتِ مَعَ الْحُسَین؛ من جان خود را برای کشته شدن در راه امام حسین (ع) آماده کرده ام.

و به همراهانش گفت: هر کسی از شما دوست دارد، با من بیاید. و اِلّا این آخرین دیدار ما است و بعد حدیثی را نقل کرد که ما در «بلنجر» [شهری است در نواحی دریای خزر] می جنگیدیم، خداوند ما را پیروز کرد و غنایمی را بدست آوردیم. سلمان باهلی (یا سلمان فارسی) به ما گفت: «اِذا اَدْرَکتُمْ سَید شَبابِ آلِ مُحَمَّدٍ فَکونُوا اَشَدُّ فَرَحاً بِقِتالِکمْ مِمَّا اَصَبْتُمُ الْیوْمَ مِنَ الْغَنائِمِ»زمانی که محضر سید شباب آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کردید، به جنگ نمودن در کنار او [و یاری نمودن او] بیشتر شاد باشید، از آنچه امروز از غنائم بدست آورده اید.

تردید عجیب عبیداللّه بن حرّ در یاری کردن یا نکردن امام

در قصر بنی مقاتل، حضرت امام حسین علیه السلام حجّاج بن مسروق را نزد عبیداللّه بن حرّ جعفی فرستاد. عبیداللّه پرسید: ای حجّاج بن مسروق چه پیامی آورده ای؟ گفت: هدیه و کرامتی اگر پذیرا باشی! این حسین (ع) است که تو را به یاری خود خوانده است. اگر او را یاری کنی، مأجور خواهی بود و اگر کشته گردی به فیض شهادت نائل خواهی آمد.

عبیداللّه گفت: به خدا سوگند! از کوفه خارج نشدم، مگر این که دیدم جماعت کثیری به قصد جنگیدن با حسین بیرون می آیند و شیعیان او را مخذول ساخته، فهمیدم که حسین (ع)کشته خواهد شد و چون من قدرت بر یاری او را ندارم، مایل نیستم نه او مرا ببیند و نه من او را.

حجّاج بن مسروق نزد امام بازگشت و پاسخ عبیداللّه بن حرّ را به عرض امام رساند.

آن حضرت با عده ای از اهل بیت و یارانش برخاست و به خیمه عبیداللّه بن حر رفت و در قسمت بالای مجلس در جایی که برای او تهیه شده بود، نشست.

عبیداللّه بن حر می گوید: من در طول عمرم هرگز کسی را همانند حسین (ع) ندیدم. وقتی نگاهم به او افتاد در آن لحظه که به سوی خیمه ام می آمد، آن منظره و هیئت گیرایی داشت که در هیچ چیزی آن جاذبه وجود نداشت و چنان رِقّتی در من پدیدار شد که تاکنون هرگز نسبت به کسی در من این گونه رقّت پیدا نشده بود. آن لحظه ای که مشاهده نمودم امام راه
می رفت و کودکان [و جوانان] پروانه وار گرد شمع وجودش حرکت می کردند.

آنگاه امام فرمود: «ای پسر حُر! اهل شهر شما به من نامه نوشتند که به یاری من هماهنگ اند و از من خواستند تا نزد آنها بیایم؛ ولی به آنچه وعده داده بودند، وفا نکردند. و تو [نیز] دارای گناهان زیادی هستی، آیا نمی خواهی به وسیله توبه آن اعمال ناشایسته را از بین ببری؟»

عبیداللّه گفت: «چگونه جبران آن همه گناه ممکن است ای پسر پیامبر!» حضرت فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یاری کن!»

عبید اللّه گفت: «به خدا سوگند! من می دانم کسی که از تو پیروی کند، در روز قیامت سعادتمند خواهد شد؛ ولی نصرت من تو را در قتال با دشمن بی نیاز نمی کند و در کوفه برای شما یاوری نیست و من [نیز] چنین نکنم؛ زیرا نفسم به مرگ راضی
نمی شود؛ ولی اسبم به نام «ملحقه» و شمشیرم را در اختیار شما قرار می دهم».

حضرت فرمود: «ما جِئْناک لِفَرَسِک وَسَیفِک اِنَّما اَتَیناک لِنَسْأَلَک النُّصَرَه؛ ما برای اسب و شمشیرت به نزد تو نیامدیم. ما آمدیم که [تو راه سعادت را انتخاب کنی و] از تو یاری بخواهیم.»

آنگاه فرمود: «حال که ما را یارینمی کنی، به اسب و شمشیرت نیازی نیست و ما گمراهان را به یاری خویش نطلبیم؛ ولی تو را نصیحت می کنم، اگر می توانی به جایی برو که فریاد ما را نشنوی و مقاتله ما را نظاره گر نباشی. از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «مَنْ سَمِعَ واعِیه اَهْلَ بَیتِی وَلَمْ ینْصُرْهُمْ عَلی حَقِّهِمْ اَکبَّهُ اللَّهُ عَلی وَجْهِهِ فِی النَّارِ؛ هر کس بانگ اهل بیت من را بشنود و بر گرفتن حقشان یاری نکند، خدا او را به روی در آتش می افکند».

بعدها عبیداللّه بن حرّ اشعاری در ندامت و پشیمانی از عدم حمایت از امام سرود و در حالی که از ابن زیاد خشمگین بود کوفه را به قصد جبل ترک کرد.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: