به‌روز شده در: ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۱
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۸۳۳۱
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۰:۳۲
نکته های ناب
ایشان فرمودند: در مسائل علمی هیچ ادعایی ندارم، اما در مسائل شخصی خود دو ادعا دارم: یكی آنكه به عمرم غیبت نگفتم و غیبت نشنیدم و دوم آنكه در طول عمر چشمم به نامحرم نیفتاد!
رحیم ارباب مشهور به حاج آقا رحیم ارباب، از علما و مجتهدین شیعه در شهر اصفهان بود. او شاگرد میرزا جهانگیرخان قشقایی بود و مانند استاد خود، عمامه بر سر نمیگذاشت. رحیم ارباب در فقه و اصول، هیئت و ریاضی، فلسفه و کلام، و عرفان تخصص داشت و در زمره آخرین دانشوران مکتب فلسفی اصفهان بود. نزدیک به یک قرن عمر کرد و شاگردان وی از علمای زمان خود بودهاند و سرانجام در روز عید غدیر سال ۱۳۵۵ شمسی درگذشت و در تخت فولاد اصفهان آرام گرفت.

در این مجال به برخی از نکات تربیتی در سیره این عالم فرزانه اشاره خواهم داشت. ایشان آنقدر علاقه به حضرت صدیقة طاهره فاطمه زهرا (س) داشتند كه همیشه در نمازهایشان سورة كوثر را قرائت می فرمودند و می گفتند من نمی توانم این سوره را در نماز نخوانم. چون این سوره متعلق به وجود مقدس حضرت زهرا (س) است. حاج آقا رحیم ارباب دو سه سال آخر عمر نابینا شد. وقتی از ایشان پرسیدند: پس از این همه عمر آیا ادعایی هم دارید یا نه ؟ ایشان فرمودند: در مسائل علمی هیچ ادعایی ندارم، اما در مسائل شخصی خود دو ادعا دارم: یكی آنكه به عمرم غیبت نگفتم و غیبت نشنیدم و دوم آنكه در طول عمر چشمم به نامحرم نیفتاد!

ایشان تا پایان عمر به پیروی از استاد خود جهانگیرخان از گذاشتن عمامه پرهیز كردند و خود را شایسته این مقام نمی دانستند. و حال آنكه اگر كسی با ایشان محشور بود، لیاقت ایشان را از همه بیشتر می دید. حاج آقا رحیم رمز یك قرن زندگی خود را اینگونه بیان كردند:« من هیچ وقت بد خواه كسی نبودم لذا خداوند متعال طول عمر به من عنایت فرموده.»

- تا خوراکتان این است با ما اطباء سرو کار ندارید

حاج آقا رحیم درنوع غذا وامثال اینها خیلی مراقب بودند به طوری که زمانی مرحوم دکتر محمد ریاحی که از مریدهای خاص ایشان بودند به منزل آقا رفته بود ومرحوم ارباب مشغول خوردن نان وماست بود. دکتر به ایشان گفته بود تا خوراکتان این است با ما اطباء سر و کار ندارید. حتی این پزشک متدین نان سنگکی می گرفت و می رفت منزل آقا و آنجا ناشتایی می خورد.

- چهل سال همسر برادرم را ندیدم!

یک شخص موثقی نقل می کرد موقعی که آیة الله ارباب چشمهایش را از دست داده بود یک نفر می خواست ایشان را تسلی وآرامش بدهد وگفته بود آقا عوضش شما راحت هستید، چون وضع زمانه بد وبی حجابی رایج است. ایشان فرموده بودند من تمام عمرم به نامحرم نگاه نکردم. در احوال شخصی ایشان نقل است كه فرموده بود: برادرم با همسرش چهل سال در منزل ما بودند و در این چهل سال یك بار هم همسر برادرم را ندیدم!

- نفس قدسی

یک وقت سرهنگی از تهران آمده بودند به اصفهان و رفته بود منزل آیت ا... ارباب و یک شبانه روز در آنجا مانده بود، وقتی تعبد وتقوای ایشان را می بیند دگرگون می شود واهل نماز وانسانی معتقد به اخلاق وآداب دینی می شود.

- کم گوی و گزیده گوی

مرد فوق العاده ای بودند هیچ گاه خود را مطرح نمی نمودند و یا هرگز قصد تظاهر نداشتند. خیلی کم حرف بودند، زمان سخن گفتن بسیار موقر و سنگین سخن می گفتند. گاهی در جایی نشسته بودند و ما انتظار داشتیم سخنی بگویند لکن مدت ها طول می کشید تا ایشان را به حرف در بیاوریم.

- نفوذ کلام فوق العاده

روزی در محله ما (گورتان) آیت ا... ارباب در باغی مهمان بودند که این جانب هم در خدمت ایشان بودم. از کوچه باغ عبور می کردیم چند نفر از جوانان بی مبالات آن منطقه چون آنجا خلوت بود مشغول قمار کردن بودند من با دیدن آن منظره احساس ناراحتی کردم که چنین آیت اللهی بر ما وارد شده و با چنین منظره ای روبرو شدیم. همین طور که یواش یواش می رفتیم یک وقت آقا خطاب به آن جوانان با صدای بلند فرمودند سلام علیکم. آنها سر را بالا کردند تا چشمشان به ایشان افتاد هر کدام از طرفی فرار کردند و بعداً که این جانب با بعضی از آن جوانها برخورد کردم آنها گفتند چرا به ما خبر ندادید که از آنجا متفرق شویم؟ گفتم بنده اطلاع نداشتم که شماها در این محل چه می کنید. آن جوانها برای همیشه دست از قمار کشیدند. قدم وکلامشان طوری بود که هر جا قدم می گذاشتند یا کلمه ای می فرمودند فوراً یک اثر مثبتی برجای می گذاشت.

- آتش نمی سوزاند

یك روز شخصی نزد مرحوم ارباب می آید و می گوید: آقا ما با سنگ نان می پزیم و آن دو عدد سنگ است كه گذاشته ایم و آتش درست می كنیم اما یكی از آن سنگ ها گرم می شود و دیگری را هر كاری می كنیم با این كه 24 ساعت است زیر آن آتش روشن كرده ایم گرم نمی شود. آقا می فرماید: بروید سنگ را بردارید و بیاورید، وقتی كه سنگ را می آورند آقا می فرمایند سنگ را بشكنید، سنگ را كه می شكنند می بینند وسط این سنگ یك كرم است كه قطعه كوچكی از برگ سبز هم در دهانش است . آقا وقتی كه این صحنه را دیدند به گریه افتاده و گفتند: خداوند متعال این حیوان را وسط این سنگ حفظش كرده و آتش را بی اثر كرده تا این حیوان نسوزد.

برچسب ها: نکته های ناب
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: