به‌روز شده در: ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۱
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۸۲۴۴
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۱۴
نگاهی گذرا به احوالات شیخ محمد حسین زاهد
یک شب با خودم خلوت کردم، با خودم گفتم: حسین تو برای تجارت آمدی یا آدم شدن، بعد از آن دیگر دعوتی را قبول نکردم، دنیا طرفم آمد، اما از آن فرار کردم.
مرحوم آقا شیخ محمد حسین زاهد از علمای با اخلاصی است که اهالی تهران بخصوص بازاری ها او را از یاد نخواهند برد. از مقام علمی فوق العاده ای برخوردار نبود، اما نه بدین جهت که ایام تحصیل را قدر ندانسته باشد، بلکه به این علت که از حدود چهل سالگی گام در این راه گذاشته بود. البته ویژگی ایشان این بود که سالک عامل بود نه عالم جاهل.

پیش از آن به شعل نفت فروشی مشغول بود و در آن سالها نیز مردی مومن و بی رغبت به دنیا بود و گاه به گاه در درس مرحوم آقا سید علی مفسر حاضر می شد.

یکی از این روزها که با چرخ نفت فروشی گذارش به کنار مسجد جامع تهران افتاده بود دقایقی در پای درس آیت الله مفسر نشست. درآن مجلس یکباره انقلاب و جرقه ای الهی در قلب و جانش پیدا شد و به طور قطع تصمیم گرفت تا از آن به بعد به فراگیری علوم ودینی بپردازد و به سلوک روحانیت در آید و یکی از مبلغین خدای رب العالمین باشد. مرحوم زاهد در خواندن ادعیه وارده از ائمه معصومین بسیار توانا بود و صدای گیرایی داشت و در تمام ماه رمضان مجالس دعا و احیا برقرار می کرد . بسیاری از مومنین خودشان را از اطراف و اکناف به مسجد امین الدوله رسانده تا از مجالس ایشان بهره مند گردند.

آقا شیخ مرتضی زاهد و آقا شیخ محمد حسین زاهد هیچ نسبت فامیلی با هم ندارند و هر دو بزرگوار به علت زهد و تقوای واقعی از سوی مردم ملقب به زاهد شده اند.این دو بزرگوار هر دو در سال 1331 هجری شمسی از دنیا رفته اند.یکی از علمای اهل معنا درباره این دو بزرگوار می فرمود:

«هر دو زاهد ، بسیار عالی و خوب بودند ، اما آقا شیخ محمد حسین زاهد دلبری و جلوه اش برای عموم مردم به خصوص جوانان بود ولی آقا شیخ مرتضی زاهد برای اولیا خدا و مجتهدین تهران دلبری و جلوه داشت.»

خلوص نيت

خودشان تعربف می کردند: اوایل طلبگی در ماه محرم، برای اقامه عزای سید الشهدا به مجلس عزایی رفتم، اما هر چه صبر کردیم واعظ نیامد، صاحب خانه رو کرد به من و گفت: آشیخ تا واعظ می آید شما روضه بخوان، روضه خواندن همان و دعوت های پشت سر هم، همان.

کار به جایی رسید که بعضی از شب ها تا نیمه شب جلسه داشتم، خلاصه کارم گرفته بود.

یک شب با خودم خلوت کردم، با خودم گفتم: حسین تو برای تجارت آمدی یا آدم شدن، بعد از آن دیگر دعوتی را قبول نکردم، دنیا طرفم آمد، اما از آن فرار کردم.

بصیرت در کار فرهنگی

یکی از افرادی که آن موقع کودک بود نقل می کند که محل بازی ما معمولا جلوی مسجد بود طبق معمول هم سر و صدا داشت.روزی هنگام بازی، کسی از طرف آقا آمد و گفت: آقا فرموده اند: بزرگتر بچه ها نزد من بیاید، بعد از مشورت، بچه ها مرا انتخاب کردند. وقتی خدمت ایشان رسیدم، خیلی احترام گذاشت، بعد فرمود: داداشی نمی خواهی با من رفیق بشوی، با این کلام خیلی در دلم ذوق کردم و مجذوب ایشان شدم.

فردا شب تمام بچه های محل را به مسجد بردم، یادم نمی رود صحنه خیلی جالبی اتفاق افتاد، همه صف اول ایستاده بودیم و در همان حال بازیگوشی می کردیم و همدیگر را هل می دادیم.بالاخره صبر یکی از نمازگزاران تمام شد و فریاد زد مسجد جای بازی نیست و ما خیلی ترسیدیم، آقا ابتدا آن شخص را آرام کرد. بعد از آرام شدنش برای اینکه اهمیت کار را به او بفهماند فرمود: اگر من و شما را سر خیابان لاله زار رها کنند، مستقیم به مسجد امین الدوله می آییم، اما این بچه ها در طول مسیر ممکن است ده جا گیر کنند، دام های شیطان گسترده است، با این وضعیت باید این بچه ها را جذب مسجد کنیم.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: