به‌روز شده در: ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۴
logo
تازه های سایت
کد خبر: ۲۷۱۰۶
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۱
به مناسبت درگذشت فقیه و مرجع بزرگ شیعه شیخ مرتضی انصاری (1281ق)
روزى از زیر منبر درس با شیخ بسیار صحبت کردم و اشکال گرفتم. آن روز پس از ختم درس، شیخ آهسته در گوش من فرمود: آن‌کسی که «بسم‌الله» را در گوش تو خوانده است تا «و لا الضالین» را در گوش من خوانده! این بگفت و برفت. من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ داراى کرامت است زیرا تا آن‌وقت به کسى این مطلب را نگفته بودم.
شیخ مرتضى انصارى معروف به «شیخ اعظم» یکی از بزرگان علمای اسلام و شیعه است که نسبش به ‏جابر بن عبدالله انصارى، صحابى معروف پیامبر اسلام (ص) مى‏رسد. در زیر به چند نکته آموزنده از زندگی این عالم برجسته میپردازیم.

مادری که بیوضو به فرزندش شیر نداد

مادر شیخ مرتضی زنى متعبد و پارسا بود. او در شب ولادت شیخ در خواب دید که امام صادق (ع) قرآنى به او هدیه کرد و در تعبیر خواب او گفتند خداوند فرزند سرشناسى به تو خواهد داد. از مادر شیخ نقلشده که در ایام خردسالى، همواره بعد از وضو گرفتن به او شیر مى‏داد و بیوضو، فرزندش را شیر نداد.

شیخ انصارى تصمیم به رفتن به نجف اشرف گرفت. مادرش طاقت فراق نیاورده و راضى به سفر فرزندش نشد. اصرار فرزند ادامه یافت و بالأخره قرار بر این شد که استخاره کنند. در استخاره این آیه شریفه آمد که: «نترس و محزون مباش. ما او را به تو بازخواهیم گرداند....» (سوره قصص آیه 7)آن بانوى پرهیزگار در مقابل حکم الهى سر تعظیم فرود آورده و با رفتن فرزند موافقت نمود.

نظر امام درباره شیخ انصاری

امام خمینی در کتاب چهل حدیث از شیخ انصاری با تعابیر «علامه علماى متأخرین، محقق جلیل و جامع فضیلت علم و عمل، شیخ انصارى، رضوان اللّه تعالى علیه» نام میبرد و دریکی از سخنرانیها میفرماید:

«در کیفیتِ تحصیلِ علوم هم هر چه بروید سراغ تجملات- و ان شاء الله نمى‏روید- از علومتان کاسته مى‏شود. آنهایی که این کتاب‏هاى قطور را نوشتند و پرارزش را، زندگى‏شان یک زندگى طلبگى بوده، مثل شیخ انصارى و مثل امثال اینها؛ یک زندگى طلبگى بوده. آنها توانستند اسلام را در همه جهات حفظ کنند و فقه را بهپیش ببرند و مسائل دینى را افزایش بدهند- یعنى فروع را- و آن کتاب‏هاى ارزشمند را عرضه کنند به مردم. براى اینکه، آنها ارزش را به این نمى‏دانستند که من خانه‏ام باید چه جور باشد، حالا سه تا اتاقداریم کم است، چهارتا. شما خیال مى‏کنید که اگر ده تا اتاق هم باشد کافى براى شما هست؟ خیر، اگر همه این دنیا را به یک کسى بدهند، کافى نیست‏.»

ماجرای جالب پرهیز و فرار از مرجعیت دینی

شیخ با سعید العلماء مازندرانى در کربلا همدرس بود و او را بر خود ترجیح مى‏داد. به این سبب بعد از وفات صاحب جواهر از فتوا دادن خوددارى نموده، نامه‏‌‌اى به این مضمون به ایشان نوشت: «هنگامیکه شما در کربلا بودید و باهم از محضر شریف العلماء استفاده مى‏نمودیم، فهم تو از من بیشتر بود، حال سزاوار است به نجف آمده و این امر مهم را متکفل شوى.» و سعید العلماء در جواب نوشت: «آرى، لکن شما در این مدت در آنجا مشغول به تدریس و مباحثه بودید و من در اینجا گرفتار امور مردم هستم و شما در این امر از من سزاوارتر هستى.» شیخ انصاری پس از رسیدن این نامه به حرم مطهر حضرت على (ع) مشرف شد و از حضرت خواست که وى را در این امر مهم یارى فرماید.

خواندن حمد توسط امام علی (ع) در گوش شیخ انصاری

یکى از شاگردان شیخ انصاری مى‏گوید: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغالتحصیل گشتم، براى تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ انصاری درآمدم، ولى از مطالب و تقریراتش هیچ نفهمیدم. خیلى به این حالت متأثر شدم تا جایى که داشتم ناامید مى‏شدم. بالاخره به حضرت امیر (ع) متوسل گشتم. شبى در خواب خدمت آن حضرت رسیدم و آن بزرگوار در گوشم «بسمالله الرحمن الرحیم» را قرائت نمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را مى‏فهمیدم. کمکم جلو رفتم و پس از چند روز بهجایی رسیدم که در آن مجلس صحبت مى‏کردم.

روزى از زیر منبر درس با شیخ بسیار صحبت کردم و اشکال گرفتم. آن روز پس از ختم درس، شیخ آهسته در گوش من فرمود: آنکسی که «بسمالله» را در گوش تو خوانده است تا «و لا الضالین» را در گوش من خوانده! این بگفت و برفت. من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ داراى کرامت است زیرا تا آنوقت به کسى این مطلب را نگفته بودم.

زهد اعجابآور

شهید مطهری مینویسد که شیخ در منتها درجه زهد زندگى مى‌‌‏کرده و واقعاً این مرد از عجایب روزگار بوده است. در منتهاى پاکى و زهد و تقوا هم زندگى کرده، که وقتى مُرد تمام هستى وزندگی و دارایى او را که سنجیدند، هفده تومان بیشتر نشد! زندگى او تاریخچه‏هاى عجیبى دارد و بسیار مرد عاقل فهمیده باهوشى بوده است. شیخ هرگز در وجوهات تصرف نمى‏کرده است. دخترش که به مکتب مى‏رفت (پسر نداشت، دوتا دختر داشت) خیلى گریه کرد و گفت: در مکتب بچه‏هاى دیگران وضع بهترى دارند و من غذا و لباسهایم خوب نیست. شیخ خیلى متأثر شد. زنش گفت: آخر اینهمه سختى دادن که درست نیست، چرا اینقدر به ما سختى مى‏دهى؟! شیخ گریه کرد و گفت: من دلم مى‏سوزد و نمى‏خواهم اینطور باشد، ولى مى‏دانى این وجوهات چیست؟ (زنش داشت عمامه شیخ را مى‏شست) مَثَل این وجوهات براى ما که مى‏خوریم، مَثَل آبهای این تشت است؛ یک آدم اگر خیلى تشنه باشد و از تشنگى بخواهد بمیرد، اگر بخواهد براى رفع تشنگى از این آبها بخورد چقدر مى‏خورد؟ همینقدر مى‏خورد که نمیرد. ما که از خودمان چیزى نداریم. اگر من از خودم دارایى داشتم حساب دیگرى بود، اما من از مال عموم زندگى مى‏کنم (آنوقت هم وضع عموم خیلى بد بوده است) و ناچارم اینطور باشم.

 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: